نوش‌گاه

جایی برای دُمی به خمره زدن

درباره‌ی آرون رالستون


آدم‌هایی هستند که با پس‌زدن درک و آگاهی ما از مرزهای توانایی‌های ذهنی و جسمی آدمی‌زاد آن‌را وسیع‌تر و گسترده‌تر می‌کنند. کسانی که بعد از آن‌ها، شناختی که از خودمان به عنوان انسان داریم عوض می‌شود، و نگاه تازه‌ای به خودمان می‌اندازیم. آدم‌هایی که تعریف‌های جدیدی برای معانی گذشته‌مان می‌سازند و درک‌‌مان از خود و مفاهیم ذهنی‌مان را عمق و غنا می‌بخشند. آنهایی که باعث می‌شوند نگاه دوباره‌ای به خودمان بیندازیم و ببینیم چند مرده حلاجیم. آرون رالستون یک از آن‌هاست.

در 26 آوریل 2003، آرون رالستون، کوه‌نورد امریکایی، مشغول تمرین صخره‌نوردی در کوه‌های بلوجان‌کانیون واقع در پارک ملی کانیون‌لند در شرق ایالت یوتا بود. حین بازگشت از تمرین، موقع پایین آمدن از یک مجرای تنگ بین صخره‌ای، موقعی که از روی تخته سنگ لقی پایین می‌آمد، سنگ در جای خود غلطید و جابه‌جا شد و از بد حادثه دست آرون و نیمی از ساعد راست وی بین سنگ  360 کیلویی و دیواره‌ ماند و له شد.

از آن‌جا که آرون پیشاپیش کسی را از تمرینش باخبر نکرده بود، تصور نجاتِ به موقع را از خود دور کرد و با خود فکر کرد اگر نتواند خودش را از آن وضعیت نجات دهد، دیر یا زود همان‌جا خواهد مرد. در طی مدت پنج روز جهنمی، در حالی که تلاش می‌کرد خودش را از آن وضعیت نجات دهد، ذخیره‌ی آب و غذای اندکی که به همراه داشت را جرعه‌جرعه و ذره‌ذره مصرف کرد. بالاخره بعد از سه روز تلاش نافرجام برای بلند یا خرد کردن صخره، در حالی که در اثر ضعف، درد و کم‌آبی منگ شده بود، به این نتیجه رسید که برای خلاصی از این وضعیت، تنها راه باقی‌مانده این است که عضو له‌شده‌اش را قطع کند.

از آن‌جا که در آن وضعیت دشوار، وسیله‌ی مناسبی برای این‌کار در اختیار نداشت، تصمیم گرفت برای این‌کار وسایل مختلفی که به هم‌راه داشت را امتحان کند. برای این منظور، با هرچیزی که می‌توانست، برش‌های آزمایشی‌ای روی دستش ایجاد کرد تا با مقایسه‌ی آن‌ها ابزار مناسب را انتخاب کند. روز چهارم متوجه شد که مشکل اصلی، بریدن بافت ماهیچه‌ای دستش نیست، بلکه قسمت نشدنی ماجرا بریدن استخوان ساعد است. کاری که محال بود با هیچ کدام از ابزارهایش موفق به انجامش شود. مایوس و محتضر تسلیم سرنوشت شد، دست از کار کشید و به انتظار مرگ ماند. سرانجام در روز پنجم، بعد از اتمام همه‌ی ذخیره‌ی آب و غذایی و بعد از این‌که مجبور به نوشیدن ادرار خودش شد، تا غروب آفتاب نام، روز تولد و تاریخ همان روز را به عنوان تاریخ مرگ روی دیواره‌ی سنگی مقابلش حک کرد، از خودش فیلم گرفت و در آن از خانوداه‌اش خداحافظی کرد و در حالی که تصور می‌کرد آن‌شب را به صبح نخواهد رساند، منتظر لحظه‌ی احتضار ماند.

اما آرون آن شب نمرد و بامداد روز بعد، باز چشم‌هایش را از هم بازکرد. و بعد… ناگهان در آن لحظه‌ی خواب و بیداری و درحالی که در اثر همه‌ی آن‌چه بر وی رفته بود در یک حالت نیمه هشیار و هذیانی قرار داشت، جرقه‌ای در ذهنش روشن شد. به فکرش رسید می‌تواند استخوانش را با اهرم کردن ساعدش بین صخره و بدنِ خودش بشکند. و بعد همین کار را کرد و سپس با چاقوی کُند پنج سانتی‌متری‌اش، شروع به بریدن نسوج دستش کرد. کل این‌ فرایند تا لحظه‌ای که بالاخره خودش را آزاد کرد، یک‌ساعت و چهار دقیقه طول کشید! هرچند او بعدها هیچ‌گاه نام سازنده‌ی چاقو را اعلام نکرد، اما گفت «چاقویی بود که اگر شما یک چراغ قوه‌ی پانزده دلاری بخرید، آن‌را به عنوان اشانتیون به شما می‌دهند».

بعد از این‌که بالاخره خودش را آزاد کرد، هنوز می‌بایست خودش را به ماشینش برساند. بنابراین از شیب صخره‌ای که در آن به دام افتاده بود بالا رفت، بیست متر دیواره‌ی بعدی را با طناب و دستِ سالمش پایین رفت و سپس در گرمای نیم‌روز صحرای داغ، در مسیر سیزده کیلومتری پیاده روی تا ماشینش به راه افتاد تا بعد از آن، کیلومترها رانندگی کند تا خودش را به نزدیک‌ترین آبادانی برساند.

اما خوش‌بختانه حین پیاده روی، تصادفا گذارش به اریک و مونیک مِیِر هلندی افتاد که به هم‌راه پسرشان اندی برای کمپ به صحرا آمده بودند. آن‌ها به سرعت به آرون آب و غذا دادند و با عجله مقامات را مطلع کردند. آرون تردید داشت تا آمدن تیم نجات زنده بماند (تا آن موقع وی حدود یک چهارم کل خون بدنش را از دست داده بود)، اما از قضا گروه نجاتی که در پی اعلام مفقودی آرون بسیج شده بود، در همان حوالی مشغول گشت‌زنی با هلیکوپتر بودند. و بالاخره، شش ساعت بعد از قطع عضو، آرون کمک‌های پزشکی لازم را دریافت کرد و زنده ماند.

بعدها مقامات پارک دست و بازوی قطع شده‌ی آرون را بیرون کشیدند، کاری که اعلام شد انجام آن با کمک سیزده مرد، یک جرثقیل دستی و یک جک هیدرولیک انجام شد. آن‌ها سپس عضو قطع شده را سوزاندند و خاکسترش را به آرون تحویل دادند. شش ماه بعد، آرون در بیست و هشتمین سال‌روز تولدش به هم‌راه تعدادی خبرنگار و فیلم‌بردار به همان محل کذایی رفت و خاکسترش را همان جا، جایی که معتقد بود به آن‌جا تعلق دارند، به دست باد سپرد.

آرون رالستون هم اکنون به عنوان سخنرانِ خلق انگیزه به کار مشغول است. وی کماکان کوه‌نوردی می‌کند.

لینک‌های مرتبط:

– تماشای ویدئویی که آرون در آن خودش را معرفی می‌کند و از یابنده تقاضا می‌کند ویدئو را به خانواده‌اش برساند (+).

– نوار صوتی ضبط شده‌ی دیگری از آرون (+).

– آرون رالستون در ویکی پدیا (+).

بهاریه


که استاد غزل، سعدی شیرین سخن، چنین فرمود:

وقت آنست که داماد گل از حجله‌ی غیب

به در آید که درختان همه کردند نثار

آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

نوروز شما مبارک، جان‌تان راحت و دل‌تان خوش.

کتاب‌های خوبی که امسال خوانده‌ام


مقاله و یادداشت:

– از این لحاظ، نوشته نجف دریابندری، نشر کارنامه

– هرگز از من نپرس، نوشته ناتالیا گینزبورگ، ترجمه آنتونیو شرکا، نشر منظومه‌ی خرد

– در باب حکمت زندگی، نوشته آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، نشر نیلوفر

رمان و داستان کوتاه (به ترتیب لذت):

– ژان دو فلورت و دختر چشمه، نوشته مارسل پانیون، ترجمه سروش حبیبی، نشر چشمه

– مرگ و پنگوئن، نوشته آندری کورکف، ترجمه شهریار وقفی‌پور، نشر هرمس

– باشگاه مشت‌زنی، چاک پالانیک، پیمان خاک‌سار،‌ نشر چشمه

– بازمانده‌ی روز، نوشته کازوئو ایشی‌گورو، ترجمه نجف دریابندری، نشر کارنامه

– دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد، آنا گاوالدا، الهام دارچینیان، نشر قطره

– در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی، نوشته ایوان کلیما، ترجمه فروغ پوریاوری، نشر آگه

طنز:

– دن کامیلو و پسر ناخلف، نوشته جووانی گوارسکی، ترجمه مرجان رضایی، نشر مرکز

– دن کامیلو بر سر دوراهی، نوشته جووانی گوراسکی، ترجمه مرجان رضایی، نشر مرکز

– دن کامیلو و شیطان، نوشته جووانی گوراسکی، ترجمه مرجان رضایی، نشر مرکز

پلیسی – جنایی:

– ماده گرگ‌ها، نوشته پی‌یر بوالو/توماس نارسژاک، ترجمه عباس آگاهی، نشر جهان کتاب

انگلیسی:

– Atomised (+), Michel Houellebecq (+)

پست‌های مرتبط:

– کتاب‌های خریداری شده – شهریور 90 (+)

– کتاب‌های خریداری شده – اسفند 90 (+)

کتاب‌های خریداری شده از ایران – اسفند 90


بیوگرافی، تاریخ و علوم اجتماعی:

سرشت تلخ بشر: جستارهایی در تاریخ اندیشه، آیزیا برلین، لی‌لا سازگار، نشر ققنوس، 5200 تومان

در ستایش بی‌سوادی، هانس ماگنوس انسنس‌برگر، محمود حدادی، نشر ماهی، 3500 تومان

راه دشوار آزادی، نلسون ماندلا، مهوش غلامی، انتشارات اطلاعات، 5000 تومان

استالینگراد آغاز پایان، آنتونی بیور، پرویز شهدی، نسل آفتاب، 8500 تومان

گفت‌گو با مرگ، آرتور کوستلر، نصرلله و خشایار دیهیمی، نشر نی، 5000 تومان

سرزمین‌های شبح‌زده، تینا روزنبرگ، فروغ پوریاوری، نشر ثالث، 8500 تومان

تنهایی دم مرگ، نوربرت الیاس، صالح نجفی، گام نو، 2500 تومان

شور زندگی، ایروینگ استون، محمد علی اسلامی ندوشن، انتشارات یزدان، 9000 تومان

افسانه‌های مازندران، طیار یزدان‌پناه لموکی، نشر چشمه، 4500 تومان

سفرنامه اون‌ور آب، پرویز رجبی، کتاب آمه، 6200 تومان

رمان و داستان کوتاه:

جنگ و صلح (دوره‌ی چهار جلدی)، لئو تالستوی، سروش حبیبی، انتشارات نیلوفر، 18500 تومان

جنگ آخرالزمان، ماریو وارگاس یوسا، عبدلله کوثری، نشر آگه، 18000 تومان

سوربز، ماریو وارگاس یوسا، عبدلله کوثری، نشر علمی، 12500 تومان

کار گل، ایوان کلیما، فروغ پوریاوری، نشر آگه، 5700 تومان

خداحافظ برلين، كريستوفر آيشروود، آرش طهماسبی، فرهنگ جاويد، 7500 تومان

عامه‌پسند، چارلز بوکفسکی، پیمان خاک سار، نشر چشمه، 5000 تومان

جاده فلاندر، کلود سیمون، منوچهر بدیعی، انتشارات نیلوفر، 7500 تومان

خانه بدنام، نجیب محفوظ، حسین شمس‌آبادی، نشر روزگار، 3500 تومان

اعتماد، آریل دورفمان، عبدالله کوثری، انتشارات آگاه، 3600 تومان

خانه خوب‌رویان خفته، یاسوناری کاواباتا، رضا دادوبی، انتشرات سبزان، 3500 تومان

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد، آنا گاوالدا، الهام دارچینیان، نشر قطره، 500 تومان

تصادف شبانه، پاتریک مودیانو، حسین سلیمانی‌نژاد، نشر چشمه، 2700 تومان

جاده کمربندی، آندری بوشو، روح‌انگیز مهرآفرین، انتشارات نیلوفر، 5500 تومان

پرده جهنم، ریونوسکه آکتاگاوا، جلال بایرام، انتشارات نیلوفر، 3500 تومان

کوزیما یا تقریبا گراتزیا، گراتزیا دلدا، بهمن فرزانه، نشر ثالث، 3000 تومان

باشگاه مشت‌زنی، چاک پالانیک، پیمان خاک‌سار،‌ نشر چشمه، 5400 تومان

شبانه‌ها، کازوئو ایشی‌گورو، علی‌رضا کیوانی‌نژاد، نشر چشمه، 5500 تومان

بادبزن کاغذی، لوئيجی پيراندللو، بهمن فرزانه، نشر پنجره، 3800 تومان

ستاره‌ی دوردست، روبرتو بولانیو، پويا رفويي، نشر بخشایش، 4000 تومان

عشق و مرگ در کشوری گرمسیر، شیوا نایپل، مهدي غبرايي، نشر نیکا، 6500 تومان

خاطرات پزشک جوان، میخائیل بولگاکف، فهیمه توزنده‌جانی، کتاب‌سرای تندیس، 5000 تومان

ناگهان در دل جنگل، عاموس عوز، شهروز رشید، فرهنگ جاوید، 3500 تومان

تونل، ارنستو ساباتو، مصطفا مفیدی، انتشارات نیلوفر، 3500 تومان

گردهمایی، آن انرایت، کیومرث پارسای، نشر روزگار، 4800 تومان

داستان ایرانی:

چرکنویس، بهمن فرزانه، انتشارات ققنوس، 2500 تومان

از چاله به چاه، بهمن فرزانه، نشر ثالث، 2000 تومان

قبرستان سقف ندارد، سامان آزادی، نشر چشمه، 2500 تومان

قصه‌ی کوچک‌ترین مدرسه‌ی دنیا، کتاب اختران، 6000 تومان (+)

پلیسی – حادثه‌ای:

مامور ما در هاوانا، گراهام گرین، غلام‌حسین سالمی، کتاب‌سرای تندیس، 9000 تومان

پرونده پلیکان، جان گریشام، خسرو سمیعی، انتشارات هرمس، 3000 تومان

کودک 44، تام راب اسمیت، نادر قبله‌ای، انتشارات مروارید، 8900 تومان

نیروی اهریمنی‌اش (دوره‌ی پنج جلدی)، فیلیپ پولمن، فرزاد فربد، انتشارات پنجره، 25000 تومان

طنز:

گاهی اوقات دوست دارم مجرد باشم، کریستینه نوستلینگر، مهشید میرمعزی، انتشارات گل آقا، 1200 تومان

بعضي‌ها هيچ‌وقت نمي‌فهمن، كورت توخولسكي، محمدحسين عضدانلو، انتشارات افراز، 2500 تومان

لبخند بی‌لهجه، فیروزه جزایری، غلامرضا امامی، انتشارات هرمس، 4000 تومان

این مردم نازنین، رضا کیانیان، نشر مشکی، 5800 تومان

پی‌نوشت:

بر اساس شنیده‌ها و خوانده‌ها، قیمت کتاب در ایران به‌زودی افزایش شدیدی خواهد داشت. پس اگر کتاب‌خر هستید، همین الان باید جنبید.


پست مرتبط:
کتاب‌های خریداری شده از ایران – شهریور 90 (+)

کَمپِ لختی‌ها


هشدار: محتویِ تصاویر برهنه

چهار روز و سه شب، در یک کمپ Clothes Optional و بین لختی‌ها (nudists, naturists) زندگی کردم. پیر و جوان، زشت و زیبا، زن و مرد و بچه، آسیایی، اروپایی، امریکایی و حتا ایرانی! با همه‌ی انواعِ سرگرمی‌ها و تفریحاتِ این‌جور آدم‌ها. گِل‌بازی،‌ نقاشی روی بدن، نقاشی از بدن، رقص‌های ریتمیک با سازهای کوبه‌ای، ماساژ و … صد البته همه‌ی این‌ها بدون هیچ نوع بروزهای جنسی/سکسی.

پیش از همه این‌که به‌طور مختصر هدفِ لختی‌ها، یا کسانی که معتقدند آدم‌ها می‌باید آزادانه لخت زندگی کنند، این است که معتقدند ایجادِ وسوسه‌ی جنسی، یکی از اهدافِ پوشش در انسان است و این‌که یکی از مهم‌ترین مولفه‌های لباس و دنیای مُد این است که با پوشاندن زشتی بدن آدم‌ها و نمایش زیبایی‌های آن، هنرمندانه جذابیت جنسی خلق کنند. لباس همین‌طور نشان دهنده‌ی شان اجتماعی و ثروت آدم‌ها هم هست. گاهی هم نشانه‌ای از تخصص و حرفه آن‌هاست و حتا بعضی باورهای دینی را می‌توان از نوع لباس آدم‌ها فهمید. و خلاصه این‌که لباس خلق شده تا آدم‌ها به‌وسیله‌ی آن با هم فرق کنند و از هم دورشوند و متفاوت بمانند (این‌ها را «آناتول فرانس» خیلی به‌تر از من در رمان «جزیره‌ی پنگوئن‌ها»یش (+) گفته). این وسط لختی‌ها معتقدند برای دورانداختن این تفرعن‌ها و نزدیکی بیش‌تر به آن جوهره‌ی مشترک بین آدم‌ها، باید لباس را دور انداخت و لخت زندگی کرد. این‌طوری راحت‌تر می‌شود دیگران را بدون موانع ثروت، شان اجتماعی، دین و … دید و با آن‌ها فقط برمبنای آدم بودن‌شان رابطه برقرار کرد.

اما خب… صادقانه این‌که هیچ کدام این‌ها دلیل اصلی و واقعی من برای بودن بین این جمع نبود. اصلی‌ترین دلیلم روبه‌رو شدن با آن گره‌ی کور و متورم بدنِ زن در فرهنگ ایرانی/اسلامی بود. این‌که بدن‌های مختلف را در معمولی‌ترین حالت‌هایش ببینم، آویزان، سفت، لرزان، عضلانی، شل با چربی‌های اضافه، انحناهای کشیده یا از فرم افتاده‌اش. همان چیزی که همیشه یک خط قرمز پررنگ دورش کشیده شده بود، حرف زدن درباره‌اش ممنوع بود، اشاره‌ها همه به کنایه بود، آدم‌ها به‌خاطر آن قتل ناموسی می‌کردند و با این‌حال همیشه و همه‌جا حاضر بود، توی نگاه‌ها، حرف‌ها، جوک‌ها، فحش‌ها، کوچه و خیابان… همه جا. رفتم تا ببینم «این» لامصبی را که همه‌ی عمر قایمش می‌کردند و ما هی دنبال راهی می‌گشتیم تا باز طرفش برویم.

راستش اولش خیلی سخت بود. تا مدتی فقط بهت‌زده به دوروبرم نگاه می‌کردم و چیزی را که می‌دیدم باور نمی‌کردم. ده‌ها نفر زن و مرد و بچه، کنار ساحل یا توی آب به انواع و اقسام تفریحات و خوش‌گذرانی‌ها مشغول بودند، در حالی‌که خیلی از آن‌ها هیچ لباسی به تن نداشتند. یک‌جا عده‌ای توی حوض‌چه‌ای از گِل دراز کشیده بودند، تعدادی روی بدن هم‌دیگر نقاشی می‌کردند، یک‌طرف دیگر بعضی‌ها چند جور ساز کوبه‌ای آورده بودند و رویش می‌کوبیدند و می‌رقصیدند، بعضی‌ها شنا می‌کردند، تعدادی حمام آفتاب می‌گرفتند و انگار نه انگار که لختند. هرچند می‌دانستم نیشترزدن به این‌جور عقده‌ها با شوک هم‌راه هستند و برای همین قبلا تا جایی که می‌شد خودم را ذهنا آماده کرده بودم، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟! پیش از همه این‌که اصلا مگر می‌شد این نگاهِ وق‌زده‌ی ندیدبدید را مهار کرد، هی لیز می‌خورد و می‌رفت پایین! هرچه تلاش می‌کردم وانمود کنم من هم مثل بقیه هستم و چشمم به این چیزها عادت دارد، نمی‌شد که نمی‌شد. و این فقط یک سر قضیه بود!

سر دیگر قضیه این بود که روی حسابِ هم‌خویشتن پنداریِ کافر، آدم خیال می‌کند بقیه هم همین‌جوری بهش زل‌زده‌اند و خریدارانه تماشایش می‌کنند. مثل اسیری توی بازار برده‌فروش‌ها که می‌خواهند خوب نمایشش بدهند بلکه بیش‌تر بخرندش. انگار که همه‌ی میکروسکوپ‌های عالم زوم کرده‌اند روی اندازه‌ی ابعاد بدنِ آدم و وراندازش می‌کنند. اما اصلی‌ترین قسمت قضیه و بدترین ترس من هیچ کدامِ این‌ها نبود. از این می‌ترسیدم مبادا بروزهای طبیعی و بیولوژیک این هیجان، عَلَم رسوایی‌ام را بلند کند و انگشت‌نمای خاص و عامم کند! آن‌وقت دیگر نور علی نور، انگاری همه چیز را ریخته باشم روی داریه و با صدای بلند همه‌جا همه‌چیز را جاربزنم. اصلا یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوید. باز خدا پدر آن اضطراب بازار برده‌فروش‌ها را بیامرزد که به‌داد رسید و نگذاشت هیجانات غلبه کنند. وضعی بود! هرچه این‌جا بگویم، تا تویش نباشید متوجه نمی‌شوید.

کمی که گذشت، اوضاع به‌تر شد. چشم شروع به عادت کرد و نگاه کمی پُرشد. خانواده‌ها را می‌دیدم که با هم لخت می‌شوند. مادرهایی که با بچه‌های قد و نیم‌قدشان توی آب می‌روند. پدرهایی که با بقیه‌ی اعضای خانواده آفتاب می‌گرفتند. آشناهایی که تصادفا هم‌دیگر را می‌دیدند و خوش‌وبش می‌کردند. کم‌وبیش همان لبِ ساحل معمولی‌ای که همه‌جا هست. غذا می‌خوردند، گپ‌ می‌زدند، کتاب می‌خواندند، می‌خندیدند، می‌رقصیدند و … اصلا اوضاع برای آن‌ها خیلی معمولی‌تر از آن چیزی بود که واقعا بود.  همه از آب و آفتاب‌شان لذت می‌بردند و اساسا کسی توجه چندانی به برهنگی بقیه نداشت. به‌زودی همین اتفاق برای من هم افتاد و دستِ بر قضا، خیلی هم زودتر از آن‌چه فکرش را می‌کردم پیش‌آمد. یک‌وقت به خودم آمدم و دیدم که بی‌آن‌که بفهمم کِی، همه‌ی آن حساسیت تمام شده و نشسته‌ام توی جمع‌شان و شده‌ام یکی از آن‌ها. توضیحش کار راحتی نیست؛ اما جوری که انگار یک‌هو چیزی را از سر دلِ آدم بردارند و آدم ببیند چقدر راحت و سبک شده… یا انگاری که تا بالای سربالایی هن‌هن‌کنان رکاب بزند و بعد سرازیری را خیلی زودتر از آن‌چه فکر می‌کرده یه‌کله سربخورد و پایین بیاید…، همه‌ی آن‌همه بگیر و ببند و خون و مجازاتی که سال‌ها از بچگی به‌طور سیستماتیک توی کله‌مان فروکرده بودند، خیلی زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم دود شد و رفت هوا.

بعد شروع کردم لذت بردن. گمان نمی‌کنم کسی در آن جمع توانسته بوده باشد مثل من لذت ببرد.  نه به این خاطر که می‌شد زد و رقصید، گفت و خندید، و از هوا و آب لذت برد؛ بلکه به خاطر تجربه‌ی قوی حس خوب و تازه‌ای که خیلی غریب بود. نیمه شب، وقتی لابه‌لای آدم‌های جورواجور، با صدای ده بیست‌تا طبل و تومبا و ترومبون و ترومپت، مست و شلنگ‌تخته‌زنان دست‌وپا می‌زدیم و همه با هم داد و هوار راه می‌انداختیم، می‌شد که بعضا دست بکشم و حواسم را جمع‌وجور کنم و از بیرون نگاهی به خودم و دوروبرم بندازم و حس گیج‌کننده‌ای که دوروربر مرا و خودِ مرا گرفته را مزمزه کنم.

فردای آن‌روز دوباره همه‌ی این سیکلی که گفتم تکرار شد. این دفعه اما خیلی سریع‌تر از دیروز عادت کردم و همه چیز زودتر ته‌نشین شد. وقت‌گذراندن توی کارگاه‌ها و فعالیت‌های جنبی هم برای تجربه‌ی بیش‌تر بی‌فایده نبود. از نقاشی آناتومی تا خنده‌درمانی و از گِل‌مالی تا گارگاه آموزشی ماساژ. بساط رقص و پای‌کوبی هم که همیشه به‌راه بود و ملت از صبح تا شب و از شب تا صبح روی پا بند نبودند. عینِ چهار روز همین‌طور گذشت و هربار و هرروز قضیه معمولی و معمولی‌تر شد. آخرش هم انگار نه انگار که اصلا خبری هست. جمعی بودیم از آدم‌ها، تعدادی لخت و بعضی‌ها نیمه لخت، که به‌دور از هر جور پیش‌داوری‌ای درباره‌ی هم، تلاش می‌کردیم با هم ارتباط برقرار کنیم، دوست باشیم، شادی کنیم، حرف بزنیم، بگوبخند کنیم، از هم یاد بگیریم و به هم یاد بدهیم و انگار نه انگار که لختیم!

القصه… آدم وقتی گرسنه‌اش هست و نمی‌تواند شکمش را سیرکند، فلسفه و دلیل زیاد می‌بافد تا یک‌جوری گرسنگی‌اش را برای خودش موجه کند. دستش وقتی به انگور نمی‌رسد چاره‌ای نیست جز این‌که انگور ترش باشد و اصلا ارزشش را نداشته باشد؛ وَاِلا آدم دردش می‌گیرد. زورش می‌آید، بهش بَرمی‌خورد و ‌غرورش جریحه‌دار می‌شود. اما همین‌که شکمش سیر شد و مزه‌ی انگور زیر زبانش رفت، انگار نه انگار… همه‌ی آن‌همه شرح و تفسیر و توجیه و تعبیر، بی‌فایده و مسخره می‌شوند و باید دورشان ریخت. اصلا طبیعتِ عقده این‌طوری هست که تا وقتی هست آزار می‌دهد، اما وقتی رفع شد هیچ اتفاق به‌خصوصی نمی‌افتد، تازه می‌شوی یک آدم معمولی. تو بگو انگار زیر صفر مانده بوده‌ای و با جان‌کندن و تقلا که خودت را بالا آوردی و به صفر که رسیدی، تازه آن‌وقت می‌بینی که خب… تازه رسیدی به صفر!

 پی‌نوشت: نوشتن این پست کار راحتی نبود. از یک‌طرف می‌خواستم حرفم را دقیق و واضح بزنم، از طرف دیگر همه‌ی عبارات و کلماتی که به‌درد می‌خوردند، پیش‌تر در هرزه‌نگاری به‌کار رفته بودند و به‌کار من نمی‌آمدند. به طنز و مسخرگی کشاندن، یا به ایما و اشاره حرف‌زدن هم راه‌های دیگری هست که ما ایرانی‌ها این‌جور مواقع به‌کار می‌بندیم تا جَو را کمی سبک‌تر کنیم. این پست نتیجه‌ی تلاش من بود برای پیداکردن زبانی بینابین همه‌ی این راه‌ها.

طرز پختن استیک


مقدمه: قبلا این‌جا گفته بودم که ماه‌های اول مهاجرتم، چند ماهی در رستورانی ظرف می‌شستم. آن دوره هم مثل همه‌ی دوره‌ها گذشت و ازش چند تایی خاطره و دوستی مانده، به هم‌راه یادگرفتنِ طرز طبخ دو تا غذا. یکیش یک‌جور اسپاگتی هست به نام کاربُنارا که چون با شراب و بیکن درست می‌شود، امکان تهیه‌اش به سادگی در ایران میسر نیست؛ اما دومی‌اش استیک است که پختنش، ساده و سریع است و نتیجه‌اش هم لذیذ و به این خاطر به‌نظرم رسید دانستنش ممکن است به‌درد دیگران بخورد. پس این شما و این‌هم طرز تهیه‌ی استیک:

1. مواد لازم:

– گوشت تازه‌ی گاو

– سیر حبه شده، دو عدد

– کره

– رزماری خشک‌شده (rosemary)

– آویشن خشک‌شده (thyme)

– نمک و فلفل (سیاه)

2. به‌ترین گوشت برای استیک گوشت قسمت مثلثی شکلی از بدن گاو است که دو طرف ستون مهره‌ها و نزدیک به پاهای حیوان هست که در زبان‌ها و فرهنگ‌های مختلف اسامی متفاوتی (+) دارد (tenderloin در تصویر زیر) و صدالبته هم این به آن معنا نیست که باقی قسمت‌های بدنِ حیوان به‌کار نمی‌آید. اندازه‌ی گوشت، بسته به اشتهای خورنده می‌تواند به اندازه‌ی یک کفِ دست تا دو کفِ دست (به هم چسبیده) متغیر باشد. ضخامتِ آن هم باید حدود طول (نه عرض) یک بند انگشت باشد؛ نه خیلی کم‌تر، نه خیلی بیش‌تر. به‌تر است کمی چربی طبیعی گاو هم با گوشت باشد تا به خوب‌تر شدنِ طعمِ آن کمک کند.

برای مشاهده‌ی به‌تر تصویر، روی آن کلیک کنید

3. تابه را روی شعله‌ی زیادِ گاز بگذارید و کمی روغن تویش بریزید، به آن اندازه که تهِ تابه چرب شود (یا کمی بیش‌تر). روی دو طرف گوشت به مقدار دل‌خواه نمک و فلفل سیاه بپاشید و درست بلافاصله بعد از این‌که تابه خوب داغ شد و روغن به دودکردن افتاد، گوشت را توی تابه بیندازید تا انگار که زمین و زمان به هم رسیده باشند، دود و سروصدایی به‌راه بیفتد، آن سرش ناپیدا! آن‌قدر که سطح گوشت به ضخامتِ یک تا دو میلی‌متر رنگ عوض کند صبر کنید. بسته به ضخامت گوشت این زمان فرق می‌کند، اما برای اندازه‌ی گوشتی که شرحش رفت، بیش از یک‌دقیقه طول نمی‌کشد. گوشت را پشت و رو کنید تا طرف دیگرش هم به همان اندازه و ضخامت بپزد. نیازی به کم‌کردن شعله نیست، اما اگر احساس می‌کنید خیلی زیاد است، می‌توانید کمی آن‌را کم‌تر کنید.

4. طرف دوم گوشت هم که شبیه طرف اولش شد، وارد قسمت دوم پختن می‌شویم. این بخش با این مراحل آغاز می‌شود. تابه را جوری جابه‌جا کنید تا کج روی گاز قرار بگیرد و همان‌جا ثابت بماند. در این حالت همه‌ی روغن طرفِ پایین‌تر تابه جمع می‌شود. گوشت را پشت‌ورو کنید و آن‌را روی طرف بالاتر تابه سُربدهید و بگذارید همان بالا، روی سطح‌ داغ و بی‌روغن تابه، جلزوولز کند. در این حالت شعله باید جوری زیر تابه پخش باشد که با هر دو نیمه‌ی روغن و گوشت تماس داشته باشد. حالا سیرهای حبه شده را با فشار دست له کنید و با آویشن و رزماری توی روغن جمع‌شده‌ی طرفِ پایین بریزید. بعد به اندازه‌ی نصف قاشق غذاخوری کره بردارید و بگذاریدش رو سطحِ بالایی گوشتی که از زیر در حالِ گریل شدن است. با چندبار تمرین یادمی‌گیرید تا این مرحله را با سرعت انجام بدهید.

5. حالا باید قاشق قاشق روغنِ گوشه‌ی تابه را روی گوشت و کره بریزید. سعی کنید این‌کار را به‌صورت یک‌دست انجام دهید. هدف از این کار این است که همین‌طور که گوشت در زیر در حالِ گریل شدن (و نه سرخ‌شدن) روی سطح داغ است، از رو، به زیور عطر و طعم افزودنی‌ها آراسته گردد! به اندازه‌ی یک دقیقه که این‌کار را کردید، گوشت را پشت‌ورو کنید تا این دفعه رویه‌ی بالایی‌اش گریل شود و رویه‌ی زیری‌اش را به همان ترتیب به عطر و طعم بیارایید. این روالِ پشت‌وروکردن‌های یک دقیقه‌ای را تا اندازه‌ی دل‌خواهِ پختن گوشت تکرار کنید (که معمولا پیش از آن است که روغنِ جمع شده کاملا سیاه شود).

6. هرچند این‌که چقدر گوشت باید بپزد، به سلیقه‌ی شما برمی‌گردد؛ اما توضیحا، برای استیک چهار جور پختن فرض می‌شود که به‌ترتیب از این قرار است: خام (Blue)، نیم‌خام (Rare)، معمولی (Medium) و مغزپخت (well done). خام همان اوایل مرحله‌ی چهارم است، وقتی که هر دو طرف گوشت به اندازه‌ی تقریبا دو سه میلی‌متر رنگ عوض کنند و مغزش هنوز کاملا صورتی رنگ باشد. مغزپخت را هم که به‌تر از من می‌دانید و نیازی به توضیح ندارد.

اما این وسط یک فوت کوزه‌گری به‌تان یاد بدهم که درقوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌کنید و آن این‌که اگر به ترتیب، سرانگشت‌های سبابه تا انگشت کوچکِ دست‌تان را به سرانگشت شست تماس (و نه فشار) بدهید، سفتی‌های عضله‌ی پای انگشت شست، سفتی‌های مختلفِ پختنِ گوشت، از خام تا مغزپخت است (تصویر زیر).

تصویر به سفتی استیکِ مغزپخت اشاره دارد اشاره به سفتی استیکِ مغزپخت

7. بعد از این‌که گوشت به دل‌خواه پخت، آن را توی بشقابی بگذارید و دو تا چهار دقیقه صبرکنید. هدف از این‌کار هم این است که شیرابه‌ی در حالِ جوشش گوشت، آرام بگیرد و یک‌نواخت پخش شود و غذا به‌صورت یک‌دست، لذیذ از آب دربیاد. بعد از این‌کار، می‌توانید گوشت را به‌صورت نوارهای باریکی به ضخامت یک یا دو انگشت ببرید. برای بریدن، دقت کنید که کارد کاملا تیز و برّا باشد و دیگر این‌که تیغه را با زاویه‌ی مایل (45 درجه) روی گوشت بکشید. غرض هم این است که با فشارِ عمودِ تیغه‌ی کُند، نسوجِ گوشت زیر فشار کارد فشرده می‌شوند و شیرابه‌ی توی آن بیرون می‌ریزد و استیک شما آب‌دار و ترد نخواهد ماند.

کلام آخر. توصیه‌ی بلیغ نویسنده آن است که این غذا را با دلبر سیمین‌بر و جانان، و به هم‌راه چند گیلاس شرابِ سرخ صرف کنید که شاعر خوش‌فرموده که: بی باده ی گل‌رنگ نمی‌شاید زیست! اما ظاهرا در بعضی روایات آب‌جوی خنک هم توصیه شده است که از آن‌جا که نگارنده از صحت و سقم آن‌ها بی‌خبر است، انتخاب را به‌عهده‌ی دوستان می‌گذارد.

نوش جان!

سه‌سالگی ترک سیگار


بعضی وقت‌ها آدم‌ها كسانی كه هر روز می‌دوند را مسخره می‌كنند، چون به‌نظرشان آن‌ها دست به هر كاری می‌زنند تا بیش‌تر عمر كنند. اما خیال نمی‌كنم دلیل اغلب كسانی كه می‌دوند این مساله باشد. اغلب دوندگان می‌دوند، نه به‌خاطر آن‌كه می‌خواهند بیش‌تر عمر كنند، كه به‌خاطر این‌كه می‌خواهند از عمر بیش‌ترین بهره‌ی ممكن را ببرند. مادام كه می‌خواهید سالیان عمری را پشت سر بگذارید، قطعا طی‌كردن آن با هدف‌های روشن و سرشار از زندگی، به‌تر از گذران آن در تیرگی است و من فكر می‌كنم دویدن، در انجام این‌كار به شما كمك می‌كند. در عین محدودیت‌های فردی، بیش‌ترین حد ممكن را از خود نشان دادن: این جوهره‌ی دویدن است، استعاره‌ای از زندگی، از خودم و البته از نوشتن. به گمانم دوندگان بسیاری موافق هستند.

– وقتی از دویدن حرف می‌زنم، از چی حرف می‌زنم (+)

 وقتی می‌دوم، دو کیلومتر اول سختند. ضربان قلب بالا می‌رود، قطرات عرق از منافذ پوست بیرون می‌آیند، داغ می‌شوم، به نفس‌نفس می‌افتم، دردِ آشنای ساقِ پا شروع می‌شود، و دوییدن می‌شود زحمت. همین‌جور که دارم به زحمت از کنار آدم‌ها و دوچرخه‌ها و سگ‌های قلاده به گردن‌شان ردمی‌شوم، سعی می‌کنم تمرکزم را روی دویدن حفظ کنم و نشانه‌ها و علامت‌هایی که بدنم بهم می‌فرستد را زیر نظر داشته باشم. بند کفشی را سفت نبسته باشم، ضربان قلبم زیاد بالا نرفته باشد، طول گام‌هایم بلند نباشند و این‌ها.

بعد از این مرحله، وقتی ماشینِ بدن به حالتِ پایدار رسید و ضربان قلب و تنفس منظم شدند و تلپ‌وتلپِ ضرب پاها شد ریتمی که گوش آدم بهش عادت کرد، تازه آن‌وقت ذهنم آرام می‌گیرد. خیال آدم پرمی‌زند و شروع می‌کنم از دویدن لذت بردن. به دوروبر نگاه می‌اندازم، فلان احساس را بازمرور می‌کنم، توی شاخ و برگ درخت‌ها دنبال پرنده‌هایی می‌گردم که صداشان را می‌شنوم، آسمان و ابر و زمین و هوا را تماشا می‌کنم و آن‌وقت است که مشغول دودوتا-چهارتای دل و ذهن خودم می‌شوم. فلان مساله را واکاوی می‌کنم، آن یکی احساس دوباره مرور می‌شود، خیال‌پردازی می‌کنم، گاهی ادای فلانی را برای خودم درمی‌آورم، گاهی عصبانی می‌شوم، گاهی خوش‌حال و همین‌جور در آرامش و خلوت به دویدنم ادامه می‌دهم و با خودم فکر می‌کنم؛ به قول این‌جایی‌ها مدیتیشن!

از کیلومتر ششم به بعد، وقتی صدای نفس‌های آدم محکم و پرطنین می‌شود گرفته، تا کیلومترهای نهم و دهم، کم‌کم خستگی جمع می‌شود. بسته به حال و احوال آن‌روز، زور آدم کم‌ می‌شود و رفته رفته مجبور می‌شوم بیش‌تر روی دویدنم تمرکز کنم تا این‌جا و آن‌جا، طول و سرعت گام‌هام را زیر نظر بگیرم، اندازه‌ی خم‌شدنم به جلو، کنترل ضربان قلب و این‌ها. هنوز هم فکرم این‌ور و آن‌ور می‌رود؛ اما کم‌تر، جنسش هم دیگر خیلی خوش‌خوشانی نیست. جدی‌تر می‌شوم، افکار لجوجانه به سراغم می‌آید،‌ سمج می‌شوم و به‌تدریج خودم را برای بخش آخر و سخت‌ترین قسمتش آماده می‌کنم.

کیلومتر یازدهم و چند صد متر پایانی کیلومتر دوازدهم، موقعی که دیگر نمی‌توانم عضلات صورتم را جوری کیپ نگه‌دارم که ژستِ یک ورزش‌کار خوش‌حال را به نمایش بگذارد، دیگر همش دارم به خودم نهیب می‌زنم. همین‌جور که دارم ته‌مانده‌ی زورم را بیرون می‌کشم، سعی می‌کنم فکرم را از خستگی منحرف کنم. به لحظه‌ی ردشدن از خط پایان فکر می‌کنم، قطرات عرقی که گوشه‌ی لبه‌ی کلاهم جمع می‌شوند و می‌چکند را تماشا می‌کنم یا سایه‌ی لرزانم روی علف‌های کنار جاده. افکار و تصاویر به سرعت می‌آیند و می‌روند، فکر به‌خصوصی وجود ندارد هر چه که به ذهنم برسد، بی قاعده و قانون، جریانِ سیالِ ذهن.

از خط پایان که رد شدم، خلاص! همین‌که می‌ایستم، نه این‌که دیگر بادِ ناشی از دویدن به تنم نمی‌خورد، بدنم یک‌هو گُرمی‌گیرد. این را از جمع‌شدن ذره‌های عرقِ تازه و تشکیل قطره‌های جدیدی که یک دفعه از بندبندِ بدنم سرازیر می‌شوند هم می‌فهمم. تمرینات کششی که انجام می‌دهم، کشیدگی نسوجِ عضلاتِ پاهام را حس می‌کنم، حسِ کش‌آمدنِ تارهای ماهیچه‌های پاهام که دارند دامنه‌ای از انقباض‌ها و انبساط‌های متفاوت از یک‌ساعته‌ی اخیرشان را تحمل می‌کنند. انگار کشیدنِ یک آستین کش‌باف و دیدنِ دراز شدن و درهم گیرکردن حلقه‌های بافت، یا عینِ وقتی که توی خواب، پاهای مدتی جمع‌شده‌ات را دراز می‌کنی و حس راحتی متعاقبِ آن.

**********************

از این حیث، بار اصلی دویدن و اصلا تو بگو ورزش‌کردن، ارضای ذهن هست. مشقِ ذهنی بعضی صفاتِ مربوط به جنگندگی آدم مثل سعی، اصرار، صراحت، سماجت …، به هم‌راهِ فرصتی برای درک بعضی تاریکی‌های دهلیزهای ذهن و روان، و دادنِ تصویری روشن و واضح از این حس‌های گنگ و غریب، که در قدیم بهش می‌گفتند «عقل سالم در بدن سالم». تمرین این است که آدم حد و اندازه‌ی جَنَمِ خودش دستش بیاید، بفهمد کجا زرِ مفت می‌زند و کجا عُرضه‌اش را دارد. کِی وقتِ آرامش و لذت بردن است، کجا باید پشتش فشار گذاشت. مرزهای محدودیتش کجاست و هم‌زمان، سعی کند تا یاد بگیرد با کارت‌هایی که دستش داده‌اند، به‌ترین بازی‌اش کی و کجاست و مگر همه‌ی زندگی چیزی غیر از همین حرف‌هاست؟

حالا این وسط، این‌که آدم چند کیلومتر را در چند دقیقه دوییده باشد و تمرینات استقامتی چه فرقی با تمرینات سرعتی دارند، یا این‌که در هر بار تمرین چقدر بیش‌تر از دفعه‌ی قبلش بدود و این‌حرف‌ها، اهمیتش به‌جای خود، اما ثانویه هستند. همان‌ اندازه ثانویه که آدم برای اولین بار در عمرش در یک مسابقه‌ی دوی بیست و خرده‌ای هزار نفره هم دوییده باشد و زمان و شماره‌ای هم به دست آورده باشد، یا این‌که چند هفته‌ای هم هست که حس‌وحالِ دوییدن ندارد و به‌جایش این شکم بی‌هنر پیچ‌پیچش هست که دارد می‌دود جلو و خودش را آویزان می‌کند.

پست‌های مرتبط:

  • دوسالگی ترک سیگار (+)
  • یک‌سالگی ترک سیگار (+)
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.