<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>نوش‌گاه</title>
	<atom:link href="http://nooshgah.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nooshgah.wordpress.com</link>
	<description>جایی برای دُمی به خمره زدن</description>
	<lastBuildDate>Thu, 19 Jan 2012 11:00:13 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='nooshgah.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>نوش‌گاه</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://nooshgah.wordpress.com/osd.xml" title="نوش‌گاه" />
	<atom:link rel='hub' href='http://nooshgah.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>کَمپِ لختی‌ها</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com/2012/01/12/%da%a9%d9%8e%d9%85%d9%be%d9%90-%d9%84%d8%ae%d8%aa%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://nooshgah.wordpress.com/2012/01/12/%da%a9%d9%8e%d9%85%d9%be%d9%90-%d9%84%d8%ae%d8%aa%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 20:02:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نوش‌گاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[naturism]]></category>
		<category><![CDATA[لختی‌ها، nidism]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooshgah.wordpress.com/?p=1423</guid>
		<description><![CDATA[هشدار: محتویِ تصاویر برهنه چهار روز و سه شب، در یک کمپ Clothes Optional و بین لختی‌ها (nudists, naturists) زندگی کردم. پیر و جوان، زشت و زیبا، زن و مرد و بچه، آسیایی، اروپایی، امریکایی و حتا ایرانی! با همه‌ی انواعِ سرگرمی‌ها و تفریحاتِ این‌جور آدم‌ها. گِل‌بازی،‌ نقاشی روی بدن، نقاشی از بدن، رقص‌های ریتمیک [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1423&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong>هشدار:</strong> محتویِ تصاویر برهنه</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">چهار روز و سه شب، در یک کمپ Clothes Optional و بین لختی‌ها (nudists, naturists) زندگی کردم. پیر و جوان، زشت و زیبا، زن و مرد و بچه، آسیایی، اروپایی، امریکایی و حتا ایرانی! با همه‌ی انواعِ سرگرمی‌ها و تفریحاتِ این‌جور آدم‌ها. گِل‌بازی،‌ نقاشی روی بدن، نقاشی از بدن، رقص‌های ریتمیک با سازهای کوبه‌ای، ماساژ و &#8230; صد البته همه‌ی این‌ها بدون هیچ نوع بروزهای جنسی/سکسی.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">پیش از همه این‌که به‌طور مختصر هدفِ لختی‌ها، یا کسانی که معتقدند آدم‌ها می‌باید آزادانه لخت زندگی کنند، این است که معتقدند ایجادِ وسوسه‌ی جنسی، یکی از اهدافِ پوشش در انسان است و این‌که یکی از مهم‌ترین مولفه‌های لباس و دنیای مُد این است که با پوشاندن زشتی بدن آدم‌ها و نمایش زیبایی‌های آن، هنرمندانه جذابیت جنسی خلق کنند. لباس همین‌طور نشان دهنده‌ی شان اجتماعی و ثروت آدم‌ها هم هست. گاهی هم نشانه‌ای از تخصص و حرفه آن‌هاست و حتا بعضی باورهای دینی را می‌توان از نوع لباس آدم‌ها فهمید. و خلاصه این‌که لباس خلق شده تا آدم‌ها به‌وسیله‌ی آن با هم فرق کنند و از هم دورشوند و متفاوت بمانند (این‌ها را &#8220;آناتول فرانس&#8221; خیلی به‌تر از من در رمان &#8220;جزیره‌ی پنگوئن‌ها&#8221;یش (<a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87_%D9%BE%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7" target="_blank">+</a>) گفته). این وسط لختی‌ها معتقدند برای دورانداختن این تفرعن‌ها و نزدیکی بیش‌تر به آن جوهره‌ی مشترک بین آدم‌ها، باید لباس را دور انداخت و لخت زندگی کرد. این‌طوری راحت‌تر می‌شود دیگران را بدون موانع ثروت، شان اجتماعی، دین و &#8230; دید و با آن‌ها فقط برمبنای آدم بودن‌شان رابطه برقرار کرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/0.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1424" title="0" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/0.jpg?w=270" alt=""   /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اما خب&#8230; صادقانه این‌که هیچ کدام این‌ها دلیل اصلی و واقعی من برای بودن بین این جمع نبود. اصلی‌ترین دلیلم روبه‌رو شدن با آن گره‌ی کور و متورم بدنِ زن در فرهنگ ایرانی/اسلامی بود. این‌که بدن‌های مختلف را در معمولی‌ترین حالت‌هایش ببینم، آویزان، سفت، لرزان، عضلانی، شل با چربی‌های اضافه، انحناهای کشیده یا از فرم افتاده‌اش. همان چیزی که همیشه یک خط قرمز پررنگ دورش کشیده شده بود، حرف زدن درباره‌اش ممنوع بود، اشاره‌ها همه به کنایه بود، آدم‌ها به‌خاطر آن قتل ناموسی می‌کردند و با این‌حال همیشه و همه‌جا حاضر بود، توی نگاه‌ها، حرف‌ها، جوک‌ها، فحش‌ها، کوچه و خیابان&#8230; همه جا. رفتم تا ببینم &#8220;این&#8221; لامصبی را که همه‌ی عمر قایمش می‌کردند و ما هی دنبال راهی می‌گشتیم تا باز طرفش برویم.</p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL" align="center"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/22.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1441" title="2" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/22.jpg?w=270" alt=""   /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">راستش اولش خیلی سخت بود. تا مدتی فقط بهت‌زده به دوروبرم نگاه می‌کردم و چیزی را که می‌دیدم باور نمی‌کردم. ده‌ها نفر زن و مرد و بچه، کنار ساحل یا توی آب به انواع و اقسام تفریحات و خوش‌گذرانی‌ها مشغول بودند، در حالی‌که خیلی از آن‌ها هیچ لباسی به تن نداشتند. یک‌جا عده‌ای توی حوض‌چه‌ای از گِل دراز کشیده بودند، تعدادی روی بدن هم‌دیگر نقاشی می‌کردند، یک‌طرف دیگر بعضی‌ها چند جور ساز کوبه‌ای آورده بودند و رویش می‌کوبیدند و می‌رقصیدند، بعضی‌ها شنا می‌کردند، تعدادی حمام آفتاب می‌گرفتند و انگار نه انگار که لختند. هرچند می‌دانستم نیشترزدن به این‌جور عقده‌ها با شوک هم‌راه هستند و برای همین قبلا تا جایی که می‌شد خودم را ذهنا آماده کرده بودم، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟! پیش از همه این‌که اصلا مگر می‌شد این نگاهِ وق‌زده‌ی ندیدبدید را مهار کرد، هی لیز می‌خورد و می‌رفت پایین! هرچه تلاش می‌کردم وانمود کنم من هم مثل بقیه هستم و چشمم به این چیزها عادت دارد، نمی‌شد که نمی‌شد. و این فقط یک سر قضیه بود!</p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL" align="center"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/31.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1443" title="3" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/31.jpg?w=270" alt=""   /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">سر دیگر قضیه این بود که روی حسابِ هم‌خویشتن پنداریِ کافر، آدم خیال می‌کند بقیه هم همین‌جوری بهش زل‌زده‌اند و خریدارانه تماشایش می‌کنند. مثل اسیری توی بازار برده‌فروش‌ها که می‌خواهند خوب نمایشش بدهند بلکه بیش‌تر بخرندش. انگار که همه‌ی میکروسکوپ‌های عالم زوم کرده‌اند روی اندازه‌ی ابعاد بدنِ آدم و وراندازش می‌کنند. اما اصلی‌ترین قسمت قضیه و بدترین ترس من هیچ کدامِ این‌ها نبود. از این می‌ترسیدم مبادا بروزهای طبیعی و بیولوژیک این هیجان، عَلَم رسوایی‌ام را بلند کند و انگشت‌نمای خاص و عامم کند! آن‌وقت دیگر نور علی نور، انگاری همه چیز را ریخته باشم روی داریه و با صدای بلند همه‌جا همه‌چیز را جاربزنم. اصلا یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوید. باز خدا پدر آن اضطراب بازار برده‌فروش‌ها را بیامرزد که به‌داد رسید و نگذاشت هیجانات غلبه کنند. وضعی بود! هرچه این‌جا بگویم، تا تویش نباشید متوجه نمی‌شوید.</p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL" align="center"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/7.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1451" title="7" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/7.jpg?w=270" alt=""   /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">کمی که گذشت، اوضاع به‌تر شد. چشم شروع به عادت کرد و نگاه کمی پُرشد. خانواده‌ها را می‌دیدم که با هم لخت می‌شوند. مادرهایی که با بچه‌های قد و نیم‌قدشان توی آب می‌روند. پدرهایی که با بقیه‌ی اعضای خانواده آفتاب می‌گرفتند. آشناهایی که تصادفا هم‌دیگر را می‌دیدند و خوش‌وبش می‌کردند. کم‌وبیش همان لبِ ساحل معمولی‌ای که همه‌جا هست. غذا می‌خوردند، گپ‌ می‌زدند، کتاب می‌خواندند، می‌خندیدند، می‌رقصیدند و &#8230; اصلا اوضاع برای آن‌ها خیلی معمولی‌تر از آن چیزی بود که واقعا بود.  همه از آب و آفتاب‌شان لذت می‌بردند و اساسا کسی توجه چندانی به برهنگی بقیه نداشت. به‌زودی همین اتفاق برای من هم افتاد و دستِ بر قضا، خیلی هم زودتر از آن‌چه فکرش را می‌کردم پیش‌آمد. یک‌وقت به خودم آمدم و دیدم که بی‌آن‌که بفهمم کِی، همه‌ی آن حساسیت تمام شده و نشسته‌ام توی جمع‌شان و شده‌ام یکی از آن‌ها. توضیحش کار راحتی نیست؛ اما جوری که انگار یک‌هو چیزی را از سر دلِ آدم بردارند و آدم ببیند چقدر راحت و سبک شده&#8230; یا انگاری که تا بالای سربالایی هن‌هن‌کنان رکاب بزند و بعد سرازیری را خیلی زودتر از آن‌چه فکر می‌کرده یه‌کله سربخورد و پایین بیاید&#8230;، همه‌ی آن‌همه بگیر و ببند و خون و مجازاتی که سال‌ها از بچگی به‌طور سیستماتیک توی کله‌مان فروکرده بودند، خیلی زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم دود شد و رفت هوا.</p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL" align="center"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/41.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1445" title="4" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/41.jpg?w=270&#038;h=188" alt="" width="270" height="188" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">بعد شروع کردم لذت بردن. گمان نمی‌کنم کسی در آن جمع توانسته بوده باشد مثل من لذت ببرد.  نه به این خاطر که می‌شد زد و رقصید، گفت و خندید، و از هوا و آب لذت برد؛ بلکه به خاطر تجربه‌ی قوی حس خوب و تازه‌ای که خیلی غریب بود. نیمه شب، وقتی لابه‌لای آدم‌های جورواجور، با صدای ده بیست‌تا طبل و تومبا و ترومبون و ترومپت، مست و شلنگ‌تخته‌زنان دست‌وپا می‌زدیم و همه با هم داد و هوار راه می‌انداختیم، می‌شد که بعضا دست بکشم و حواسم را جمع‌وجور کنم و از بیرون نگاهی به خودم و دوروبرم بندازم و حس گیج‌کننده‌ای که دوروربر مرا و خودِ مرا گرفته را مزمزه کنم.</p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL" align="center"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/51.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1446" title="5" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/51.jpg?w=270" alt=""   /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">فردای آن‌روز دوباره همه‌ی این سیکلی که گفتم تکرار شد. این دفعه اما خیلی سریع‌تر از دیروز عادت کردم و همه چیز زودتر ته‌نشین شد. وقت‌گذراندن توی کارگاه‌ها و فعالیت‌های جنبی هم برای تجربه‌ی بیش‌تر بی‌فایده نبود. از نقاشی آناتومی تا خنده‌درمانی و از گِل‌مالی تا گارگاه آموزشی ماساژ. بساط رقص و پای‌کوبی هم که همیشه به‌راه بود و ملت از صبح تا شب و از شب تا صبح روی پا بند نبودند. عینِ چهار روز همین‌طور گذشت و هربار و هرروز قضیه معمولی و معمولی‌تر شد. آخرش هم انگار نه انگار که اصلا خبری هست. جمعی بودیم از آدم‌ها، تعدادی لخت و بعضی‌ها نیمه لخت، که به‌دور از هر جور پیش‌داوری‌ای درباره‌ی هم، تلاش می‌کردیم با هم ارتباط برقرار کنیم، دوست باشیم، شادی کنیم، حرف بزنیم، بگوبخند کنیم، از هم یاد بگیریم و به هم یاد بدهیم و انگار نه انگار که لختیم!</p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL" align="center"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/6.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1447" title="6" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/6.jpg?w=270&#038;h=188" alt="" width="270" height="188" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">القصه&#8230; آدم وقتی گرسنه‌اش هست و نمی‌تواند شکمش را سیرکند، فلسفه و دلیل زیاد می‌بافد تا یک‌جوری گرسنگی‌اش را برای خودش موجه کند. دستش وقتی به انگور نمی‌رسد چاره‌ای نیست جز این‌که انگور ترش باشد و اصلا ارزشش را نداشته باشد؛ وَاِلا آدم دردش می‌گیرد. زورش می‌آید، بهش بَرمی‌خورد و ‌غرورش جریحه‌دار می‌شود. اما همین‌که شکمش سیر شد و مزه‌ی انگور زیر زبانش رفت، انگار نه انگار&#8230; همه‌ی آن‌همه شرح و تفسیر و توجیه و تعبیر، بی‌فایده و مسخره می‌شوند و باید دورشان ریخت. اصلا طبیعتِ عقده این‌طوری هست که تا وقتی هست آزار می‌دهد، اما وقتی رفع شد هیچ اتفاق به‌خصوصی نمی‌افتد، تازه می‌شوی یک آدم معمولی. تو بگو انگار زیر صفر مانده بوده‌ای و با جان‌کندن و تقلا که خودت را بالا آوردی و به صفر که رسیدی، تازه آن‌وقت می‌بینی که خب&#8230; تازه رسیدی به صفر!</p>
<p style="text-align:justify;"> <strong>پی‌نوشت:</strong> نوشتن این پست کار راحتی نبود. از یک‌طرف می‌خواستم حرفم را دقیق و واضح بزنم، از طرف دیگر همه‌ی عبارات و کلماتی که به‌درد می‌خوردند، پیش‌تر در هرزه‌نگاری به‌کار رفته بودند و به‌کار من نمی‌آمدند. به طنز و مسخرگی کشاندن، یا به ایما و اشاره حرف‌زدن هم راه‌های دیگری هست که ما ایرانی‌ها این‌جور مواقع به‌کار می‌بندیم تا جَو را کمی سبک‌تر کنیم. این پست نتیجه‌ی تلاش من بود برای پیداکردن زبانی بینابین همه‌ی این راه‌ها.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d9%85%d8%aa%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87/'>متفرقه</a> Tagged: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/naturism/'>naturism</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%84%d8%ae%d8%aa%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%d8%8c-nidism/'>لختی‌ها، nidism</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nooshgah.wordpress.com/1423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nooshgah.wordpress.com/1423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/nooshgah.wordpress.com/1423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/nooshgah.wordpress.com/1423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/nooshgah.wordpress.com/1423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/nooshgah.wordpress.com/1423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/nooshgah.wordpress.com/1423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/nooshgah.wordpress.com/1423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/nooshgah.wordpress.com/1423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/nooshgah.wordpress.com/1423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/nooshgah.wordpress.com/1423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/nooshgah.wordpress.com/1423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/nooshgah.wordpress.com/1423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/nooshgah.wordpress.com/1423/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1423&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooshgah.wordpress.com/2012/01/12/%da%a9%d9%8e%d9%85%d9%be%d9%90-%d9%84%d8%ae%d8%aa%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4957495e29dc02e44909d88af070989c?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نوش‌گاه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/0.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/22.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">2</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/31.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">3</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/7.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">7</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/41.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">4</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/51.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">5</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2012/01/6.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">6</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>طرز پختن استیک</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com/2011/12/02/%d8%b7%d8%b1%d8%b2-%d8%b7%d8%a8%d8%ae-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9/</link>
		<comments>http://nooshgah.wordpress.com/2011/12/02/%d8%b7%d8%b1%d8%b2-%d8%b7%d8%a8%d8%ae-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 09:40:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نوش‌گاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[پختن]]></category>
		<category><![CDATA[استیک]]></category>
		<category><![CDATA[طرز طبخ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooshgah.wordpress.com/?p=1390</guid>
		<description><![CDATA[مقدمه: قبلا این‌جا گفته بودم که ماه‌های اول مهاجرتم، چند ماهی در رستورانی ظرف می‌شستم. آن دوره هم مثل همه‌ی دوره‌ها گذشت و ازش چند تایی خاطره و دوستی مانده، به هم‌راه یادگرفتنِ طرز طبخ دو تا غذا. یکیش یک‌جور اسپاگتی هست به نام کاربُنارا که چون با شراب و بیکن درست می‌شود، امکان تهیه‌اش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1390&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>مقدمه:</strong> قبلا <a href="../2010/12/19/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B8%D8%B1%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C/" target="_blank">این‌جا</a> گفته بودم که ماه‌های اول مهاجرتم، چند ماهی در رستورانی ظرف می‌شستم. آن دوره هم مثل همه‌ی دوره‌ها گذشت و ازش چند تایی خاطره و دوستی مانده، به هم‌راه یادگرفتنِ طرز طبخ دو تا غذا. یکیش یک‌جور اسپاگتی هست به نام کاربُنارا که چون با شراب و بیکن درست می‌شود، امکان تهیه‌اش به سادگی در ایران میسر نیست؛ اما دومی‌اش استیک است که پختنش، ساده و سریع است و نتیجه‌اش هم لذیذ و به این خاطر به‌نظرم رسید دانستنش ممکن است به‌درد دیگران بخورد. پس این شما و این‌هم طرز تهیه‌ی استیک:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>1.</strong> مواد لازم:</p>
<p dir="RTL">- گوشت تازه‌ی گاو</p>
<p dir="RTL">- سیر حبه شده، دو عدد</p>
<p dir="RTL">- کره</p>
<p dir="RTL">- رزماری خشک‌شده (rosemary)</p>
<p dir="RTL">- آویشن خشک‌شده (thyme)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">- نمک و فلفل (سیاه)</p>
<p dir="RTL"><strong>2.</strong> به‌ترین گوشت برای استیک گوشت قسمت مثلثی شکلی از بدن گاو است که دو طرف ستون مهره‌ها و نزدیک به پاهای حیوان هست که در زبان‌ها و فرهنگ‌های مختلف اسامی متفاوتی (<a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Beef_tenderloin" target="_blank">+</a>) دارد (tenderloin در تصویر زیر) و صدالبته هم این به آن معنا نیست که باقی قسمت‌های بدنِ حیوان به‌کار نمی‌آید. اندازه‌ی گوشت، بسته به اشتهای خورنده می‌تواند به اندازه‌ی یک کفِ دست تا دو کفِ دست (به هم چسبیده) متغیر باشد. ضخامتِ آن هم باید حدود طول (نه عرض) یک بند انگشت باشد؛ نه خیلی کم‌تر، نه خیلی بیش‌تر. به‌تر است کمی چربی طبیعی گاو هم با گوشت باشد تا به خوب‌تر شدنِ طعمِ آن کمک کند.</p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/12/tenderloin.png"><img class="aligncenter  wp-image-1406" title="tenderloin" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/12/tenderloin.png?w=270&#038;h=158" alt="" width="270" height="158" /></a>برای مشاهده‌ی به‌تر تصویر، روی آن کلیک کنید</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>3.</strong> تابه را روی شعله‌ی زیادِ گاز بگذارید و کمی روغن تویش بریزید، به آن اندازه که تهِ تابه چرب شود (یا کمی بیش‌تر). روی دو طرف گوشت به مقدار دل‌خواه نمک و فلفل سیاه بپاشید و درست بلافاصله بعد از این‌که تابه خوب داغ شد و روغن به دودکردن افتاد، گوشت را توی تابه بیندازید تا انگار که زمین و زمان به هم رسیده باشند، دود و سروصدایی به‌راه بیفتد، آن سرش ناپیدا! آن‌قدر که سطح گوشت به ضخامتِ یک تا دو میلی‌متر رنگ عوض کند صبر کنید. بسته به ضخامت گوشت این زمان فرق می‌کند، اما برای اندازه‌ی گوشتی که شرحش رفت، بیش از یک‌دقیقه طول نمی‌کشد. گوشت را پشت و رو کنید تا طرف دیگرش هم به همان اندازه و ضخامت بپزد. نیازی به کم‌کردن شعله نیست، اما اگر احساس می‌کنید خیلی زیاد است، می‌توانید کمی آن‌را کم‌تر کنید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>4.</strong> طرف دوم گوشت هم که شبیه طرف اولش شد، وارد قسمت دوم پختن می‌شویم. این بخش با این مراحل آغاز می‌شود. تابه را جوری جابه‌جا کنید تا کج روی گاز قرار بگیرد و همان‌جا ثابت بماند. در این حالت همه‌ی روغن طرفِ پایین‌تر تابه جمع می‌شود. گوشت را پشت‌ورو کنید و آن‌را روی طرف بالاتر تابه سُربدهید و بگذارید همان بالا، روی سطح‌ داغ و بی‌روغن تابه، جلزوولز کند. در این حالت شعله باید جوری زیر تابه پخش باشد که با هر دو نیمه‌ی روغن و گوشت تماس داشته باشد. حالا سیرهای حبه شده را با فشار دست له کنید و با آویشن و رزماری توی روغن جمع‌شده‌ی طرفِ پایین بریزید. بعد به اندازه‌ی نصف قاشق غذاخوری کره بردارید و بگذاریدش رو سطحِ بالایی گوشتی که از زیر در حالِ گریل شدن است. با چندبار تمرین یادمی‌گیرید تا این مرحله را با سرعت انجام بدهید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>5.</strong> حالا باید قاشق قاشق روغنِ گوشه‌ی تابه را روی گوشت و کره بریزید. سعی کنید این‌کار را به‌صورت یک‌دست انجام دهید. هدف از این کار این است که همین‌طور که گوشت در زیر در حالِ گریل شدن (و نه سرخ‌شدن) روی سطح داغ است، از رو، به زیور عطر و طعم افزودنی‌ها آراسته گردد! به اندازه‌ی یک دقیقه که این‌کار را کردید، گوشت را پشت‌ورو کنید تا این دفعه رویه‌ی بالایی‌اش گریل شود و رویه‌ی زیری‌اش را به همان ترتیب به عطر و طعم بیارایید. این روالِ پشت‌وروکردن‌های یک دقیقه‌ای را تا اندازه‌ی دل‌خواهِ پختن گوشت تکرار کنید (که معمولا پیش از آن است که روغنِ جمع شده کاملا سیاه شود).</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>6.</strong> هرچند این‌که چقدر گوشت باید بپزد، به سلیقه‌ی شما برمی‌گردد؛ اما توضیحا، برای استیک چهار جور پختن فرض می‌شود که به‌ترتیب از این قرار است: خام (Blue)، نیم‌خام (Rare)، معمولی (Medium) و مغزپخت (well done). خام همان اوایل مرحله‌ی چهارم است، وقتی که هر دو طرف گوشت به اندازه‌ی تقریبا دو سه میلی‌متر رنگ عوض کنند و مغزش هنوز کاملا صورتی رنگ باشد. مغزپخت را هم که به‌تر از من می‌دانید و نیازی به توضیح ندارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اما این وسط یک فوت کوزه‌گری به‌تان یاد بدهم که درقوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌کنید و آن این‌که اگر به ترتیب، سرانگشت‌های سبابه تا انگشت کوچکِ دست‌تان را به سرانگشت شست تماس (و نه فشار) بدهید، سفتی‌های عضله‌ی پای انگشت شست، سفتی‌های مختلفِ پختنِ گوشت، از خام تا مغزپخت است (تصویر زیر).</p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/12/well-done.jpg"><img class="aligncenter  wp-image-1392" title="well done" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/12/well-done.jpg?w=270&#038;h=180" alt="تصویر به سفتی استیکِ مغزپخت اشاره دارد" width="270" height="180" /></a> اشاره به سفتی استیکِ مغزپخت</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>7.</strong> بعد از این‌که گوشت به دل‌خواه پخت، آن را توی بشقابی بگذارید و دو تا چهار دقیقه صبرکنید. هدف از این‌کار هم این است که شیرابه‌ی در حالِ جوشش گوشت، آرام بگیرد و یک‌نواخت پخش شود و غذا به‌صورت یک‌دست، لذیذ از آب دربیاد. بعد از این‌کار، می‌توانید گوشت را به‌صورت نوارهای باریکی به ضخامت یک یا دو انگشت ببرید. برای بریدن، دقت کنید که کارد کاملا تیز و برّا باشد و دیگر این‌که تیغه را با زاویه‌ی مایل (45 درجه) روی گوشت بکشید. غرض هم این است که با فشارِ عمودِ تیغه‌ی کُند، نسوجِ گوشت زیر فشار کارد فشرده می‌شوند و شیرابه‌ی توی آن بیرون می‌ریزد و استیک شما آب‌دار و ترد نخواهد ماند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>کلام آخر.</strong> توصیه‌ی بلیغ نویسنده آن است که این غذا را با دلبر سیمین‌بر و جانان، و به هم‌راه چند گیلاس شرابِ سرخ صرف کنید که شاعر خوش‌فرموده که: بی باده ی گل‌رنگ نمی‌شاید زیست! اما ظاهرا در بعضی روایات آب‌جوی خنک هم توصیه شده است که از آن‌جا که نگارنده از صحت و سقم آن‌ها بی‌خبر است، انتخاب را به‌عهده‌ی دوستان می‌گذارد.</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/12/steak.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1393" title="steak" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/12/steak.jpg?w=280&#038;h=300" alt="" width="280" height="300" /></a>نوش جان!</p>
<p style="text-align:justify;">
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d9%85%d8%aa%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87/'>متفرقه</a> Tagged: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%be%d8%ae%d8%aa%d9%86/'>پختن</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9/'>استیک</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d8%b7%d8%b1%d8%b2-%d8%b7%d8%a8%d8%ae/'>طرز طبخ</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nooshgah.wordpress.com/1390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nooshgah.wordpress.com/1390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/nooshgah.wordpress.com/1390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/nooshgah.wordpress.com/1390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/nooshgah.wordpress.com/1390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/nooshgah.wordpress.com/1390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/nooshgah.wordpress.com/1390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/nooshgah.wordpress.com/1390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/nooshgah.wordpress.com/1390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/nooshgah.wordpress.com/1390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/nooshgah.wordpress.com/1390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/nooshgah.wordpress.com/1390/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/nooshgah.wordpress.com/1390/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/nooshgah.wordpress.com/1390/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1390&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooshgah.wordpress.com/2011/12/02/%d8%b7%d8%b1%d8%b2-%d8%b7%d8%a8%d8%ae-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4957495e29dc02e44909d88af070989c?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نوش‌گاه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/12/tenderloin.png?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">tenderloin</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/12/well-done.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">well done</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/12/steak.jpg?w=280" medium="image">
			<media:title type="html">steak</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سه‌سالگی ترک سیگار</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com/2011/10/29/%d8%b3%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%aa%d8%b1%da%a9-%d8%b3%db%8c%da%af%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://nooshgah.wordpress.com/2011/10/29/%d8%b3%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%aa%d8%b1%da%a9-%d8%b3%db%8c%da%af%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Oct 2011 01:44:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نوش‌گاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[موراکامی]]></category>
		<category><![CDATA[ورزش]]></category>
		<category><![CDATA[ترک سیگار]]></category>
		<category><![CDATA[دویدن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooshgah.wordpress.com/?p=1376</guid>
		<description><![CDATA[بعضی وقت‌ها آدم‌ها كسانی كه هر روز می‌دوند را مسخره می‌كنند، چون به‌نظرشان آن‌ها دست به هر كاری می‌زنند تا بیش‌تر عمر كنند. اما خیال نمی‌كنم دلیل اغلب كسانی كه می‌دوند این مساله باشد. اغلب دوندگان می‌دوند، نه به‌خاطر آن‌كه می‌خواهند بیش‌تر عمر كنند، كه به‌خاطر این‌كه می‌خواهند از عمر بیش‌ترین بهره‌ی ممكن را ببرند. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1376&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;">بعضی وقت‌ها آدم‌ها كسانی كه هر روز می‌دوند را مسخره می‌كنند، چون به‌نظرشان آن‌ها دست به هر كاری می‌زنند تا بیش‌تر عمر كنند. اما خیال نمی‌كنم دلیل اغلب كسانی كه می‌دوند این مساله باشد. اغلب دوندگان می‌دوند، نه به‌خاطر آن‌كه می‌خواهند بیش‌تر عمر كنند، كه به‌خاطر این‌كه می‌خواهند از عمر بیش‌ترین بهره‌ی ممكن را ببرند. مادام كه می‌خواهید سالیان عمری را پشت سر بگذارید، قطعا طی‌كردن آن با هدف‌های روشن و سرشار از زندگی، به‌تر از گذران آن در تیرگی است و من فكر می‌كنم دویدن، در انجام این‌كار به شما كمك می‌كند. در عین محدودیت‌های فردی، بیش‌ترین حد ممكن را از خود نشان دادن: این جوهره‌ی دویدن است، استعاره‌ای از زندگی، از خودم و البته از نوشتن. به گمانم دوندگان بسیاری موافق هستند.</span></p>
<p style="text-align:left;"><span style="color:#666699;">- وقتی از دویدن حرف می‌زنم، از چی حرف می‌زنم (<a href="https://nooshgah.wordpress.com/2011/08/13/%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%b6%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/" target="_blank"><span style="color:#666699;">+</span></a>)</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> وقتی می‌دوم، دو کیلومتر اول سختند. ضربان قلب بالا می‌رود، قطرات عرق از منافذ پوست بیرون می‌آیند، داغ می‌شوم، به نفس‌نفس می‌افتم، دردِ آشنای ساقِ پا شروع می‌شود، و دوییدن می‌شود زحمت. همین‌جور که دارم به زحمت از کنار آدم‌ها و دوچرخه‌ها و سگ‌های قلاده به گردن‌شان ردمی‌شوم، سعی می‌کنم تمرکزم را روی دویدن حفظ کنم و نشانه‌ها و علامت‌هایی که بدنم بهم می‌فرستد را زیر نظر داشته باشم. بند کفشی را سفت نبسته باشم، ضربان قلبم زیاد بالا نرفته باشد، طول گام‌هایم بلند نباشند و این‌ها.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">بعد از این مرحله، وقتی ماشینِ بدن به حالتِ پایدار رسید و ضربان قلب و تنفس منظم شدند و تلپ‌وتلپِ ضرب پاها شد ریتمی که گوش آدم بهش عادت کرد، تازه آن‌وقت ذهنم آرام می‌گیرد. خیال آدم پرمی‌زند و شروع می‌کنم از دویدن لذت بردن. به دوروبر نگاه می‌اندازم، فلان احساس را بازمرور می‌کنم، توی شاخ و برگ درخت‌ها دنبال پرنده‌هایی می‌گردم که صداشان را می‌شنوم، آسمان و ابر و زمین و هوا را تماشا می‌کنم و آن‌وقت است که مشغول دودوتا-چهارتای دل و ذهن خودم می‌شوم. فلان مساله را واکاوی می‌کنم، آن یکی احساس دوباره مرور می‌شود، خیال‌پردازی می‌کنم، گاهی ادای فلانی را برای خودم درمی‌آورم، گاهی عصبانی می‌شوم، گاهی خوش‌حال و همین‌جور در آرامش و خلوت به دویدنم ادامه می‌دهم و با خودم فکر می‌کنم؛ به قول این‌جایی‌ها مدیتیشن!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">از کیلومتر ششم به بعد، وقتی صدای نفس‌های آدم محکم و پرطنین می‌شود گرفته، تا کیلومترهای نهم و دهم، کم‌کم خستگی جمع می‌شود. بسته به حال و احوال آن‌روز، زور آدم کم‌ می‌شود و رفته رفته مجبور می‌شوم بیش‌تر روی دویدنم تمرکز کنم تا این‌جا و آن‌جا، طول و سرعت گام‌هام را زیر نظر بگیرم، اندازه‌ی خم‌شدنم به جلو، کنترل ضربان قلب و این‌ها. هنوز هم فکرم این‌ور و آن‌ور می‌رود؛ اما کم‌تر، جنسش هم دیگر خیلی خوش‌خوشانی نیست. جدی‌تر می‌شوم، افکار لجوجانه به سراغم می‌آید،‌ سمج می‌شوم و به‌تدریج خودم را برای بخش آخر و سخت‌ترین قسمتش آماده می‌کنم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">کیلومتر یازدهم و چند صد متر پایانی کیلومتر دوازدهم، موقعی که دیگر نمی‌توانم عضلات صورتم را جوری کیپ نگه‌دارم که ژستِ یک ورزش‌کار خوش‌حال را به نمایش بگذارد، دیگر همش دارم به خودم نهیب می‌زنم. همین‌جور که دارم ته‌مانده‌ی زورم را بیرون می‌کشم، سعی می‌کنم فکرم را از خستگی منحرف کنم. به لحظه‌ی ردشدن از خط پایان فکر می‌کنم، قطرات عرقی که گوشه‌ی لبه‌ی کلاهم جمع می‌شوند و می‌چکند را تماشا می‌کنم یا سایه‌ی لرزانم روی علف‌های کنار جاده. افکار و تصاویر به سرعت می‌آیند و می‌روند، فکر به‌خصوصی وجود ندارد هر چه که به ذهنم برسد، بی قاعده و قانون، جریانِ سیالِ ذهن.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">از خط پایان که رد شدم، خلاص! همین‌که می‌ایستم، نه این‌که دیگر بادِ ناشی از دویدن به تنم نمی‌خورد، بدنم یک‌هو گُرمی‌گیرد. این را از جمع‌شدن ذره‌های عرقِ تازه و تشکیل قطره‌های جدیدی که یک دفعه از بندبندِ بدنم سرازیر می‌شوند هم می‌فهمم. تمرینات کششی که انجام می‌دهم، کشیدگی نسوجِ عضلاتِ پاهام را حس می‌کنم، حسِ کش‌آمدنِ تارهای ماهیچه‌های پاهام که دارند دامنه‌ای از انقباض‌ها و انبساط‌های متفاوت از یک‌ساعته‌ی اخیرشان را تحمل می‌کنند. انگار کشیدنِ یک آستین کش‌باف و دیدنِ دراز شدن و درهم گیرکردن حلقه‌های بافت، یا عینِ وقتی که توی خواب، پاهای مدتی جمع‌شده‌ات را دراز می‌کنی و حس راحتی متعاقبِ آن.</p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL" align="center">**********************</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">از این حیث، بار اصلی دویدن و اصلا تو بگو ورزش‌کردن، ارضای ذهن هست. مشقِ ذهنی بعضی صفاتِ مربوط به جنگندگی آدم مثل سعی، اصرار، صراحت، سماجت &#8230;، به هم‌راهِ فرصتی برای درک بعضی تاریکی‌های دهلیزهای ذهن و روان، و دادنِ تصویری روشن و واضح از این حس‌های گنگ و غریب، که در قدیم بهش می‌گفتند &#8220;عقل سالم در بدن سالم&#8221;. تمرین این است که آدم حد و اندازه‌ی جَنَمِ خودش دستش بیاید، بفهمد کجا زرِ مفت می‌زند و کجا عُرضه‌اش را دارد. کِی وقتِ آرامش و لذت بردن است، کجا باید پشتش فشار گذاشت. مرزهای محدودیتش کجاست و هم‌زمان، سعی کند تا یاد بگیرد با کارت‌هایی که دستش داده‌اند، به‌ترین بازی‌اش کی و کجاست و مگر همه‌ی زندگی چیزی غیر از همین حرف‌هاست؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">حالا این وسط، این‌که آدم چند کیلومتر را در چند دقیقه دوییده باشد و تمرینات استقامتی چه فرقی با تمرینات سرعتی دارند، یا این‌که در هر بار تمرین چقدر بیش‌تر از دفعه‌ی قبلش بدود و این‌حرف‌ها، اهمیتش به‌جای خود، اما ثانویه هستند. همان‌ اندازه ثانویه که آدم برای اولین بار در عمرش در یک مسابقه‌ی دوی بیست و خرده‌ای هزار نفره هم دوییده باشد و زمان و شماره‌ای هم به دست آورده باشد، یا این‌که چند هفته‌ای هم هست که حس‌وحالِ دوییدن ندارد و به‌جایش این شکم بی‌هنر پیچ‌پیچش هست که دارد می‌دود جلو و خودش را آویزان می‌کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">پست‌های مرتبط:</p>
<ul style="text-align:justify;">
<li>دوسالگی ترک سیگار (<a href="https://nooshgah.wordpress.com/2010/10/29/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%aa%d8%b1%da%a9-%d8%b3%db%8c%da%af%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%db%8c%d8%a7-%d8%b2-%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%b1%d8%af-%d8%b1%d8%a7/" target="_blank">+</a>)</li>
<li>یک‌سالگی ترک سیگار (<a href="https://nooshgah.wordpress.com/2009/11/01/%DB%8C%D9%83%E2%80%8C%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%83-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1/" target="_blank">+</a>)</li>
</ul>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d9%85%d8%aa%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87/'>متفرقه</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d8%a7%d8%af%d8%a8-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa/'>ادب و ادبیات</a> Tagged: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%a7%da%a9%d8%a7%d9%85%db%8c/'>موراکامی</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4/'>ورزش</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d8%aa%d8%b1%da%a9-%d8%b3%db%8c%da%af%d8%a7%d8%b1/'>ترک سیگار</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d8%af%d9%88%db%8c%d8%af%d9%86/'>دویدن</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nooshgah.wordpress.com/1376/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nooshgah.wordpress.com/1376/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/nooshgah.wordpress.com/1376/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/nooshgah.wordpress.com/1376/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/nooshgah.wordpress.com/1376/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/nooshgah.wordpress.com/1376/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/nooshgah.wordpress.com/1376/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/nooshgah.wordpress.com/1376/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/nooshgah.wordpress.com/1376/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/nooshgah.wordpress.com/1376/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/nooshgah.wordpress.com/1376/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/nooshgah.wordpress.com/1376/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/nooshgah.wordpress.com/1376/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/nooshgah.wordpress.com/1376/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1376&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooshgah.wordpress.com/2011/10/29/%d8%b3%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%aa%d8%b1%da%a9-%d8%b3%db%8c%da%af%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4957495e29dc02e44909d88af070989c?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نوش‌گاه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هاگاکوره، کتاب سامورایی</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com/2011/10/21/%d9%87%d8%a7%da%af%d8%a7%da%a9%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://nooshgah.wordpress.com/2011/10/21/%d9%87%d8%a7%da%af%d8%a7%da%a9%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Oct 2011 10:35:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نوش‌گاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادب و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[منش سامورایی]]></category>
		<category><![CDATA[هاگاکوره]]></category>
		<category><![CDATA[یاماموتو چونه‌تومو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooshgah.wordpress.com/?p=1366</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;یاماموتو چونه تومو&#8221; سال‌های زیادی از عمرش را در خدمت امیر منطقه‌اش، &#8220;نابشیما میتسوشیگه&#8221; به خدمت گذراند تا این‌که امیر در سال 1700 میلادی، در سن شصت و نه سالگی درگذشت. شاید اگر خودکشی آیینی پس از مرگ امیر از سوی خودِ وی و یک‌سال بعد از سوی حکومتِ شوگان ممنوع نشده بود، چونه‌تومو بنا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1366&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong></strong>&#8220;یاماموتو چونه تومو&#8221; سال‌های زیادی از عمرش را در خدمت امیر منطقه‌اش، &#8220;نابشیما میتسوشیگه&#8221; به خدمت گذراند تا این‌که امیر در سال 1700 میلادی، در سن شصت و نه سالگی درگذشت. شاید اگر خودکشی آیینی پس از مرگ امیر از سوی خودِ وی و یک‌سال بعد از سوی حکومتِ شوگان ممنوع نشده بود، چونه‌تومو بنا به سنت &#8220;جون‌شی&#8221;، یا همان خودکشی آیینی، تن خویش را می‌درید. اما به ناچار و در پیروی از فرمانِ امیر خویش به ناچار زندگی را انتخاب کرد و سرخورده و غمگین در کسوت راهبی به دِیری درآمد تا باقی عمرش را به مراقبه و تامل بپردازد. ده‌سال بعد سامورایی جوانی به نام &#8220;تاشیرو چوراموتو&#8221; که از خدمت خود به عنوان کاتب مرخص شده بود با چونه‌تومو آشنا شد و این آشنایی سرآغازی از هم‌دلی و هم‌راهی این دو نفر شد تا این‌که در سال 1716 چوراموتو نگارش کتابی از اندیشه‌های چونه‌تومو را به پایان رساند. کتابی با عنوان هاگاکوره، به معنای &#8220;پوشیده با برگ‌ها&#8221; و هم &#8220;برگ‌های پوشیده&#8221;، حاوی حکایت‌ها، تاملات و سخنان حکیمانه‌ی چونه‌تومو درباره‌ی منش و مرام سامورایی. سه سال بعد چونه‌تومو در سن شصت و یک سالگی درگذشت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong></strong> هاگاکوره یا کتاب سامورایی در دوره‌ای از تاریخ ژاپن نوشته شد که آتش جنگ‌های گسترده چند سالی بود که خاموش شده بود و امنیت و رفاه و به تبع آن رونقِ تجاری جای آن‌را گرفته بود. به این خاطر کار دیوانی بر جنگ‌جویی ارجحیت داشت و توانایی قلمی به‌درد بخورتر از مهارت شمشیرزنی بود. چونه‌تومو به رنج از این روحِ لطیفِ زمانه‌اش و به نیتِ ثبت و حفظ ارزش‌های جنگ‌آورانه‌ی رو به زوالِ گذشته تلاش می‌کند تا در سایه‌ی ستایش صفات سامورایی، آن‌ها را آن‌طور که باید و شاید تشریح کند و از این‌راه بر این کم‌رنگی بشورد؛ صفاتی هم‌چون غرور، وفاداری، شهامت، اراده و &#8230;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">کتاب روحِ قوی‌ای دارد. قصه‌ها و حکمت‌های آن از دنیایی می‌آیند که حال‌وهوایش آدم را می‌گیرد. آمیخته‌ی پیچیده‌ای از شجاعتِ سبوعانه، بی‌پروایی بی‌تردید، هولناکی اراده، تحکم غیرقابل تصور و در کنارش، تاملات فلسفی، رضایت خالص و آرامش.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> <a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/10/d987d8a7daafd8a7daa9d988d8b1d987d88c-daa9d8aad8a7d8a8-d8b3d8a7d985d988d8b1d8a7db8cdb8c.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1367" title="هاگاکوره، کتاب سامورایی" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/10/d987d8a7daafd8a7daa9d988d8b1d987d88c-daa9d8aad8a7d8a8-d8b3d8a7d985d988d8b1d8a7db8cdb8c.jpg?w=200&#038;h=300" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> رفتاری هست که باید از رگبار آموخت. وقتی‌که ناگهان با رگباری مواجه می‌شوی، سعی می‌کنی خیس نشوی و در امتداد جاده می‌دوی. اما حتا با عبور از زیر ایوان خانه‌ها باز هم خیس خواهی شد. اما اگر از پیش اندیشه‌ی خویش را آماده‌ی باران سازی، آن هنگام که باران بر تو می‌بارد سردرگم نیستی؛ اگرچه باز هم به همان اندازه خیس خواهی شد. این فهم در مورد هر چیزی در زندگی صدق می‌کند.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;">+ با نگریستن به فراز و نشیب زندگی یک فرد نمی‌توان گفت که آن فرد خوب یا بد است. بداقبالی و خوش‌اقبالی به سرنوشت و گردش کار جهان بازمی‌گردد. اما خوب و بد اشخاص زاییده‌ی ارزش‌یابی ماست. با این حال مردم دوست دارند فراز و نشیب زندگی افراد را نتیجه‌ی خوبی یا بدی آنان قلمداد کنند، و از این راه به دیگران درس اخلاقی دهند.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> اگر انسان تنها از اساس کار خود مطمئن باشد، انحراف از جزییات یا مسایل کوچکی که خارج از انتظار است آزرده‌اش نخواهند ساخت. اما در انتها، جزییاتِ امور مهم هستند. درستی و نادرستی شیوه‌ی انجام کارها، در امور کم‌اهمیت مشخص می‌شود.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> انسان‌ها چه نجیب‌زاده باشند و چه پست، چه فقیر باشند و چه غنی، چه پیر باشند و چه جوان، چه سرگردان باشند و چه روشن‌دل، همگی در یک چیز شریک‌اند و آن این‌که همگان روزی می‌میرند. همه می‌دانیم که روزی می‌میریم ولی مساله آن است که مذبوحانه تلاش می‌کنیم آن‌را از خاطر دور سازیم. هرچند می‌دانیم که روزی جهان خواهد بود و ما در جهان نخواهیم بود، ولی فکر می‌کنیم همگی پیش از ما می‌میرند و ما آخرین کسی خواهیم بود که می‌میرد.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> هر روز باید به مرگ گریزناپدیر اندیشید. هر روز و آن‌هنگام که جسم و روح تو در آرامش است، به دریده شدن با نیزه‌ها و زوبین‌ها و شمشیرها، ناپدید شدن در امواج سهمگین، افکنده شدن در میان آتشی بزرگ، مرگ با برق صاعقه، مردن از پس زلزله‌ای بزرگ، سقوط از پرتگاهی عمیق، مردن از پس بیماری یا سپوکه [خودکشی سامورایی] پس از مرگ امیر بیندیش و تامل کن. و انسان هر روز و هر روز بی هیچ بیش‌وکم باید که خود را مرده بشمارد.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> جوهره‌ی سخن گفتن در هیچ نگفتن است. اگر فکر می‌کنی می‌توانی کاری‌را بدون حرف زدن به انجام رسانی، پس آن‌را بدون حرف زدن انجام ده. اگر چیزی هست که بدون سخن گفتن به انجام نمی‌رسد، با کلماتی چند، و به شکلی معقول، سخن بگو.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> مهم نیست چه کاری در برابر توست، مهم آن است که دراین جهان هیچ‌چیز غیرممکنی وجود ندارد. اگر انسان عزم خویش  استوار دارد، می‌تواند آسمان و زمین را آن‌گونه که می‌خواد تکان دهد. اما چون انسان بی‌دل‌وجرات است، نمی‌تواند عزم بر این‌کار دارد. این که تو بتوانی آسمان و زمین را به آسانی تکان دهی، همه به نیروی عزم و اندیشه‌ی تو بستگی دارد.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> در ابتدا، دویدن تا هنگامی که انسان از نفس می‌افتد، طاقت‌فرساست. اما چه احساس فوق‌العاده خوبی است وقتی که انسان پس از دویدن می‌ایستد و به اطراف می‌نگرد. از آن بیش‌تر، حتا به‌تر است انسان بنشیند. از آن بیش‌تر، حتا به‌تر است انسان دراز بکشد. بالشی زیر سرگذاشتن و به آرامی به خواب رفتن از همه‌ی این‌ها به‌تر است. کل زندگی یک مرد باید چنین باشد. تلاش بسیار تا هنگامی که انسان جوان است و استراحت و خواب آن‌هنگام که پیری یا مرگ فرامی‌رسد؛ این است راهی که باید دنبال شود.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> راه درست انتقام گرفتن ساده است: پیش رفتن، جنگیدن تا آن زمان که به زخم شمشیر از پای درافتی. هیچ شرمی در این نیست. اگر فکر می‌کنید که باید کار خود را تمام کنید زمان را از کف می‌دهید. با فکر کردن به این‌که مردان دشمن چند نفر است، زمان از کف می‌رود؛ و در انتها نیز دل‌سر خواهی شد؛ و فراموش خواهی کرد که بر تو چه گذشته است.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;">صدها یا هزاران دشمن اصلا مهم نیست، کار خود را تنها در صورتی انجام خواهی داد که در برابر آنان بایستی و در به خاک‌وخون افکندن همه‌ی آنان مصمم باشی. از یک کنار شروع کن و به پیش رو. خواهی دید که اغلب آنان را از دم تیغ خواهی گذراند.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> اگر شمشیر انسان شجاع بشکند، او با دستان خود حمله می‌کند. اگر دستانش قطع شود، او با شانه‌های خود دشمن را به عقب خواهد راند. اگر شانه‌هایش بشکند، با دندان‌های خود گردن ده یا پانزده دشمن را می‌درد. شجاعت چنین چیزی است.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;">+ جنگ‌جویان قدیم سبیل می‌گذاشتند، چرا که در گذشته به علامت آن‌که یک مرد در جنگ کشته شده است، گوش و دماغش را می‌بریدند و به اردوی خود می‌بردند، و برای آن‌که آن شخص با یک زن اشتباه گرفته نشود، سبیلش را نیز به هم‌راه بینی‌اش می‌بریدند. در این هنگام اگر بر سر وی سبیل نبود، سر جنگجو را دور می‌انداختند، تا با سر یک زن اشتباه نشود. از این رو، سبیل گذاشتن یکی از طریقت‌های سامورایی‌ها بود تا بدین‌سان هیچ‌گاه سرشان پس از مرگ به دور افکنده نشود.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> جنگ‌جو باید که بسیار مراقب ظاهر کلاهخود خویش باشد. چرا که سر او با همین کلاهخود به اردوگاه دشمن برده می‌شود.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#666699;"><strong>+</strong> جُرمِ &#8220;هوری سانمون&#8221; سرقت پول‌های انبار  نابشیما در اِدو و فرار به استانی دیگر بود. او دستگیر شد و به جرم خود اعتراف کرد. از این‌رو اعلام شد که چون این جرم سنگین است باید با شکنجه کشته شود. و &#8220;ناکانو دایگاکو&#8221; دستور یافت مسوول تایید اعدام باشد. ابتدا تمام موهایش را سوزاندند و بعد ناخن‌هایش را کشیدند. مفاصلش را بریدند و بعد بدنش را سوراخ سوراخ کردند و از روش‌های دیگر نیز استفاده کردند. در تمام طول شکنجه آن مرد حتا یک‌بار هم به خود نلرزید و رنگ چهره‌اش تغییر نکرد. در پایان کمرش را شکستند. با شیره‌ی سویا اورا سوزاندند و بدنش را دو نیم کردند.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>پ. ن.</strong> ترجمه‌ی فارسی کتاب بسیار خوب است. لحنش روان و در جهت و خدمتِ روحِ کتاب است. ویرایشِ پاکیزه، طرح جلد و چاپ آراسته‌ی نشر چشمه هم  در کنار آن (<a href="http://www.cheshmeh.ir/book/view.aspx?guid=186df3da-0181-4582-bf01-03ba859bc84e" target="_blank">+</a>).</p>
<p style="text-align:justify;">
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d8%a7%d8%af%d8%a8-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa/'>ادب و ادبیات</a> Tagged: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%85%d9%86%d8%b4-%d8%b3%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c/'>منش سامورایی</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%87%d8%a7%da%af%d8%a7%da%a9%d9%88%d8%b1%d9%87/'>هاگاکوره</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%aa%d9%88-%da%86%d9%88%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d9%85%d9%88/'>یاماموتو چونه‌تومو</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nooshgah.wordpress.com/1366/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nooshgah.wordpress.com/1366/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/nooshgah.wordpress.com/1366/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/nooshgah.wordpress.com/1366/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/nooshgah.wordpress.com/1366/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/nooshgah.wordpress.com/1366/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/nooshgah.wordpress.com/1366/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/nooshgah.wordpress.com/1366/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/nooshgah.wordpress.com/1366/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/nooshgah.wordpress.com/1366/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/nooshgah.wordpress.com/1366/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/nooshgah.wordpress.com/1366/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/nooshgah.wordpress.com/1366/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/nooshgah.wordpress.com/1366/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1366&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooshgah.wordpress.com/2011/10/21/%d9%87%d8%a7%da%af%d8%a7%da%a9%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4957495e29dc02e44909d88af070989c?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نوش‌گاه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/10/d987d8a7daafd8a7daa9d988d8b1d987d88c-daa9d8aad8a7d8a8-d8b3d8a7d985d988d8b1d8a7db8cdb8c.jpg?w=200" medium="image">
			<media:title type="html">هاگاکوره، کتاب سامورایی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کتاب‌های خریداری شده از ایران</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com/2011/09/10/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://nooshgah.wordpress.com/2011/09/10/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 06:47:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نوش‌گاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادب و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[نشر]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[تازه‌های نشر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooshgah.wordpress.com/?p=1352</guid>
		<description><![CDATA[1. مصاحبه‌ها، مقالات و دل‌نوشته‌ها: از این لحاظ، نوشته نجف دریابندری، نشر کارنامه، 17500 تومان درباره هنر و ادبیات: دیدگاه های تازه: گفت وشنودی با احمد شاملو، نوشته ناصر حریری، نشر نگاه، 2700 تومان هرگز از من نپرس، نوشته ناتالیا گینزبورگ، ترجمه آنتونیو شرکا، نشر منظومه‌ی خرد، 5900 تومان در باب حکمت زندگی، نوشته آرتور [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1352&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>1. مصاحبه‌ها، مقالات و دل‌نوشته‌ها:</strong></p>
<p>از این لحاظ، نوشته نجف دریابندری، نشر کارنامه، 17500 تومان</p>
<p>درباره هنر و ادبیات: دیدگاه های تازه: گفت وشنودی با احمد شاملو، نوشته ناصر حریری، نشر نگاه، 2700 تومان</p>
<p>هرگز از من نپرس، نوشته ناتالیا گینزبورگ، ترجمه آنتونیو شرکا، نشر منظومه‌ی خرد، 5900 تومان</p>
<p>در باب حکمت زندگی، نوشته آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، نشر نیلوفر، 6500 تومان</p>
<p>هنر همیشه بر حق بودن، نوشته آرتور شوپنهاور، ترجمه عرفان ثابتی، نشر ققنوس، 2200 تومان</p>
<p>طبیعت و قاعده (آن‌چه سبب می‌شود فکر کنیم)، نوشته ژان پیر شانژو/پل ریکور، ترجمه عبدالرحمن نجل رحیم/بابک احمدی، نشر مرکز، 8000 تومان</p>
<p>هاگاکوره: کتاب سامورایی، نوشته یاماموتو چونه‌تومو، ترجمه سید رضا حسینی، نشر چشمه، 4000 تومان</p>
<p>از دو که حرف می‌زنم، از چی حرف می‌زنم (<a href="https://nooshgah.wordpress.com/2011/08/13/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84/" target="_blank">+</a>)، نوشته هاروکی موراکامی، ترجمه مجتبی ویسی، نشر چشمه، 3800 تومان</p>
<p>دفتر عشق، جمع‌آوری مهدی سحابی، نشر مرکز، 2900 تومان</p>
<p><strong>2. رمان:</strong></p>
<p>آونگ فوکو، نوشته اومبرتو اکو، ترجمه رضا علی‌زاده، نشر روزنه، 12000 تومان</p>
<p>در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی، نوشته ایوان کلیما، ترجمه فروغ پوریاوری، نشر آگه، 6200 تومان</p>
<p>ژان دو فلورت و دختر چشمه، نوشته مارسل پانیون، ترجمه سروش حبیبی، نشر چشمه، 6500 تومان</p>
<p>بازمانده‌ی روز، نوشته کازوئو ایشی‌گورو، ترجمه نجف دریابندری، نشر کارنامه، 7000 تومان</p>
<p>کیفر آتش (برج بابل)، نوشته الیاس کانتی، ترجمه سروش حبیبی، نشر نیلوفر، 8500 تومان</p>
<p>مرگ و پنگوئن، نوشته آندری کورکف، ترجمه شهریار وقفی‌پور، نشر هرمس، 5000 تومان</p>
<p>دفترچه ممنوع، نوشته آلبادسس پدس، ترجمه بهمن فرزانه، نشر بدیهه، 7500 تومان</p>
<p><strong>3. داستان طنز:</strong></p>
<p>دن کامیلو و پسر ناخلف، نوشته جووانی گوارسکی، ترجمه مرجان رضایی، نشر مرکز، 5300 تومان</p>
<p>دن کامیلو بر سر دوراهی، نوشته جووانی گوراسکی، ترجمه مرجان رضایی، نشر مرکز، 6200 تومان</p>
<p>دن کامیلو و شیطان، نوشته جووانی گوراسکی، ترجمه مرجان رضایی، نشر مرکز، 4200 تومان</p>
<p>احمق‌های چلم<strong>، </strong>نوشته آیزاک باشویش سینگر، ترجمه پروانه عروج‌نیا، نشر آسمان خیال ، 2800 تومان</p>
<p>دوباره احمق‌های چلم<strong>، </strong>نوشته آیزاک باشویش سینگر، ترجمه خدیجه روزگرد، نشر آسمان خیال ، 3500 تومان</p>
<p>بابا باتری‌دار می‌شود، نوشته رضا ساکی، نشر گل آقا، 2000 تومان</p>
<p><strong>4. داستان پلیسی – حادثه‌ای:</strong></p>
<p>ماده گرگ‌ها، نوشته پی‌یر بوالو/توماس نارسژاک، ترجمه عباس آگاهی، نشر جهان کتاب، 4000 تومان</p>
<p>معمای کلاه فروش، نوشته ژرژ سیمنون و دیگران، ترجمه شهریار وقفی پور، نشر چشمه، 2400 تومان</p>
<p>نقاب دیمیتریوس، نوشته اریک امبلر، ترجمه شهریار وقفی پور، نشر چشمه، 5000 تومان</p>
<p>سایه گیوتین، نوشته ژرژ سیمنون، ترجمه کاوه میرعباسی، نشر طرح نو، 3500 تومان</p>
<p>پنج دوست کمبریجی من، نوشته یوری مودین، ترجمه احمد کسایی پور، نشر کارنامه، 3100 تومان</p>
<p>جاسوسی که از سردسیر آمد، نوشته جان لوکاره، ترجمه فرزاد فربد، نشر جهان کتاب، 5500 تومان</p>
<p>فرود عقاب، نوشته جک هیگینز، ترجمه مجتبا عبدلله‌نژاد، نشر هرمس، 7000 تومان</p>
<p>پرواز عقاب، نوشته جک هیگینز، ترجمه مجتبا عبدلله‌نژاد، نشر هرمس، 5000 تومان</p>
<p>سیاه قلب، نوشته کورنلیا فونکه، ترجمه کتایون سلطانی، نشر افق، 9500 تومان</p>
<p>خط زمان، نوشته مایکل کرایتون، ترجمه محمد حسین ترکی، نشر نیلا، 4800 تومان</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>پی‌نوشت:</strong> از من می‌شنوید، آب دست‌تان هست زمین بگذارید و &#8220;ژان دو فلورت و دختر چشمه&#8221; را بخوانید. تمام‌شدنی نیست انگار قریحه‌ی نویسنده‌اش، بس‌که طیِ 600 صفحه‌ی داستانش، شما را دنبالِ قلمش می‌دواند. اگر لگن هم دم دست‌تان باشد تا در وقتِ آبریزگاه‌تان صرفه‌جویی کرده باشید، ضرر نکرده‌اید که من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d8%a7%d8%af%d8%a8-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa/'>ادب و ادبیات</a> Tagged: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%86%d8%b4%d8%b1/'>نشر</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/'>کتاب</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1/'>تازه‌های نشر</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nooshgah.wordpress.com/1352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nooshgah.wordpress.com/1352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/nooshgah.wordpress.com/1352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/nooshgah.wordpress.com/1352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/nooshgah.wordpress.com/1352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/nooshgah.wordpress.com/1352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/nooshgah.wordpress.com/1352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/nooshgah.wordpress.com/1352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/nooshgah.wordpress.com/1352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/nooshgah.wordpress.com/1352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/nooshgah.wordpress.com/1352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/nooshgah.wordpress.com/1352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/nooshgah.wordpress.com/1352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/nooshgah.wordpress.com/1352/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1352&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooshgah.wordpress.com/2011/09/10/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4957495e29dc02e44909d88af070989c?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نوش‌گاه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از متضاد تا مکمل</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com/2011/08/13/%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%b6%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/</link>
		<comments>http://nooshgah.wordpress.com/2011/08/13/%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%b6%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Aug 2011 06:13:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نوش‌گاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه و تحلیل]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[هاروکی موراکامی]]></category>
		<category><![CDATA[وقتی از دو حرف می‌زنم، از چی حرف می‌زنم]]></category>
		<category><![CDATA[ترجمه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooshgah.wordpress.com/?p=1324</guid>
		<description><![CDATA[از کتاب &#8220;وقتی از دویدن حرف می‌زنم، از چی حرف می‌زنم&#8220;، اثر &#8220;هاروکی موراکامی&#8220;، ترجمه‌ی &#8220;خودم&#8220;. توضیح: این کتاب را من در ایران به نیت انتشار ترجمه کردم. آخرهای ویرایشم بود که ترجمه‌ی موجود این کتاب در ایران منتشر شد و این شد که قید انتشارش را زدم. تکه‌ی زیر از این کتاب را خیلی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1324&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">از کتاب &#8220;<strong>وقتی از دویدن حرف می‌زنم، از چی حرف می‌زنم</strong>&#8220;، اثر &#8220;<strong>هاروکی موراکامی</strong>&#8220;، ترجمه‌ی &#8220;<strong>خودم</strong>&#8220;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>توضیح:</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">این کتاب را من در ایران به نیت انتشار ترجمه کردم. آخرهای ویرایشم بود که <a href="http://cheshmeh.ir/book/view.aspx?guid=b6cd1033-28a0-40f5-85fa-d3592797fff3" target="_blank">ترجمه‌ی موجود</a> این کتاب در ایران منتشر شد و این شد که قید انتشارش را زدم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">تکه‌ی زیر از این کتاب را خیلی دوست داشتم/دارم؛ به این خاطر که نگاهِ نویی به طرز رفتار نوعیِ آدم‌های هنرمند دارد. طرز زندگی ناسالمی که به‌صورت مشخص، با دود سیگار، مواد مخدر، کسالت و تنبلی، بی‌حوصلگی و زیاده‌روی‌های مضر هم‌راه است. این اواخر دوباره یاد این تکه افتادم، بهش سرزدم و چند روزی با حال‌وهوایش سرکردم. نتیجه‌ش هم این شد که الان باز به فارسی پستش می‌کنم. شخصا مشابه‌ی هم‌چه نگاهی را در جاهای دیگری از فرهنگ‌های چین و ژاپن سراغ دارم. نگاهی که در آن بد و خوب، مثبت و منفی، بالا و پایین، نر و ماده و &#8230; الزاما متضاد هم نیستند، بلکه در کنار هم، کم و زیادِ هم را می‌پوشانند و کلیتِ متوازنی خلق می‌کنند که به نوعی هم‌دیگر را تکمیل می‌کند. توازنی که الزاما و هم‌زمان، فقط به‌کار هنرمندها نمی‌آید و می‌شود که به‌درد همه‌ی ماها بخورد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">پی‌نوشت: الان که از ترجمه‌ام فاصله گرفته‌ام و بهش نگاه می‌کنم می‌بینم بدک نیست؛ از نظرهای شما هم در این‌باره استقبال می‌کنم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>بخوانید:</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#333399;">موقع دویدن فكرهایی هم درباره‌ی رمان‌نویسی به سراغم می‌آید. گاهی مردم از من می‌پرسند كه: &#8220;آقای موراكامی، شما زندگی روزانه‌ی بسیار سالمی دارید. با این وضع آیا فكر نمی‌كنید یك روزی متوجه شوید كه دیگر نمی‌توانید بیش از این رمان بنویسید؟&#8221; وقتی خارج از كشور هستم مردم زیاد این سوال را نمی‌پرسند، اما به‌نظر می‌رسد در ژاپن، بسیاری از مردم این نگاه را دارند كه نوشتن رمان كار ناسالمی است و رمان‌نویس‌ها تا اندازه‌ای به انحطاط می‌روند و باید به‌خاطر نوشتن زندگی مخاطره آمیزی داشته باشند. نگاه عمومی رایجی هست مبنی بر این‌كه نویسنده می‌تواند با یك روش زندگی ناسالم، خودش را از جهان قیدوبندها دور نگه دارد و و نوعی خلوص كه ارزشی هنرمندانه دارد به دست بیاورد. چنین نگرشی در طول دوره‌ای طولانی شكل گرفته است. فیلم‌ها و نمایش‌نامه‌های تلویزیونی این شكل باور عمومی از هنرمند را تثبیت كرده یا به شكلی افسانه‌ای به آن دامن زده‌اند.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#333399;">در ابتدا با این نگاه كه نوشتن رمان یك‌جور كار ناسالم است موافقم. وقتی شروع به نوشتن رمان می‌كنیم، وقتی نوشتن را برای خلق داستانی به‌كار می‌گیریم، بخواهید یا نه، یك‌جور سمی كه در اعماق وجود آدم مخفی است به سطح می‌آید. همه‌ی نویسندگان می‌باید با این زهراب روبه‌رو شوند، به خطراتش آگاه باشند و راهی برای غلبه بر آن پیداكنند، زیرا در غیر این‌صورت، هیچ فعالیت خلاقانه‌ای به معنای واقعی اتفاق نمی‌افتد (لطفا غرابت این مقایسه را ندیده بگیرید اما: در </span><span style="color:#333399;">ماهی فوگو</span><span style="color:#333399;"><em><a title="" href="#_ftn1"><span style="color:#333399;"><strong>[1]</strong></span></a></em>، لذیذترین قسمت، عضو كنار سم آن است. این شبیه همان چیزی است كه می‌خواهم بگویم). از هر طرف كه نگاهش كنید، كاری ناسالم است.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#333399;">پس از ابتدا فعالیت هنرمندانه شامل مولفه‌هایی است كه ناسالم و ضداجتماعی‌اند. من این مساله را قبول دارم. به همین دلیل است كه در میان نویسندگان و سایر هنرمندان بخش نسبتا بزرگی هستند كه زندگی واقعی‌شان رو به انحطاط است یا كسانی هستند كه دعوی مخالفت با اجتماع دارند. من این مساله را می‌فهمم یا در واقع، لزوما این پدیده را انكار نمی‌كنم.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#333399;">اما آن‌هایی از ما كه در درازمدت به نویسندگی حرفه‌ای امید بسته‌اند، باید یك سیستم خودایمنی مربوط به خود ایجاد كنند كه بتواند در مقابل این سم خطرناك (و در بعضی موارد مهلك) درونی مقاومت كند. با انجام این‌كار، حتا می‌توان بر سموم قوی‌تر هم راحت‌تر غلبه كرد. به بیان دیگر با این‌كار، حتا می‌توانیم داستان‌های پرمایه‌تری هم بیافرینیم. اما خلق یك سیستم ایمنی و حفظ آن در طول یك دوره‌ی طولانی به صرف توان زیادی نیاز دارد. باید آن نیرو را از جایی به دست بیاورید و برای یافتنش چه جایی جز اصل وجود جسمانی خودمان؟</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#333399;">خواهش می‌كنم دچار سوءتفاهم نشوید؛ نمی‌گویم این تنهای راه صحیحی است كه نویسندگان باید برگزینند. درست همان‌جور كه شكل‌های بسیاری از ادبیات وجود دارد، انواع مختلفی از نویسندگان هم هستند، هر كدام با دنیای خاص خودشان. نحوه‌های مواجهه‌شان هم هم‌چون اهداف‌شان با هم فرق می‌كند. بنابراین نیاز به گفتن ندارد كه اصلا هم‌چو چیزی نیست كه فقط یك راه درست برای رمان‌نویسان وجود دارد. اما صادقانه، اگر بخواهم اثر بزرگی بنویسم، باید توان و بنیه‌ام را افزایش بدهم و باور دارم این كاری است كه ارزش انجامش را دارد، یا دستِ‌کم انجام دادنش خیلی به‌تر از انجام ندادنش است. گفتنش تكراری است اما همان‌طور كه می‌گویند: اگر كاری ارزش انجام دادن داشته باشد، می‌ارزد كه بیش‌ترین، یا بعضی وقت‌ها بیش از بیش‌ترین تلاش را صرف آن كرد.</span></p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/08/yin-yang.gif"><img title="Yin-Yang" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/08/yin-yang.gif?w=140&#038;h=140" alt="" width="140" height="140" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#333399;">برای انجام كاری ناسالم، شخص نیاز دارد تا حد ممكن سالم باشد. این شعار من است. به دیگر بیان، روح ناسالم به بدن سالم نیاز دارد. ممكن است متناقض به‌نظر برسد اما این چیزی است كه از وقتی یك نویسنده‌ی حرفه‌ای شدم، به‌شدت آن‌را حس‌كرده‌ام. سلامت و ناخوشی، الزاما در دوسر مخالف از یك طیف قرار ندارند. آن‌ها در مقابل یك‌دیگر قرار نمی‌گیرند بلكه نسبتا هم‌دیگر را تكمیل می‌كنند و حتا در بعضی موارد دست‌به‌دست هم می‌دهند. قطعا بسیاری از كسانی كه در زندگی در مسیر سالمی قرار دارند، فقط به دنبال سلامتی هستند، در حالی‌كه آن‌هایی كه به امور غیرسالم می‌پردازند هم فقط در آن راه فكر می‌كنند. اما اگر این نوع نگاه یك بعدی را ادامه بدهید، عمر پرباری نخواهید داشت. </span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#333399;">بعضی نویسندگانی كه در جوانی‌شان آثار شگفت‌انگیز، زیبا و قوی نوشته‌اند، در سن مشخصی متوجه می‌شوند كه ناگهان فرسودگی بر آن‌ها غلبه كرده است. عبارت تهی‌گشتگی ادبی این‌جا كاملا صادق است. ممكن است كارهای بعدی‌شان هنوز زیبا باشد و ممكن است فرسودگی‌شان فقط نشانه‌ای از حضورش را فاش‌كند، اما آشكار است كه نیروی خلاقه‌ی این نویسندگان در سراشیبی افتاده‌است. به نظرم این مساله ناشی از عدم توانایی نیروی جسمانی آن‌ها در غلبه بر زهری است كه با آن سروكار دارند. شادابی جسمانی‌ای كه تا به حال می‌توانست به صورت طبیعی بر سم غلبه كند، اوج توانایی‌اش را پشت سر گذاشته و به‌تدریج كارآیی‌اش را در سیستم ایمنی از دست می‌دهد. وقتی چنین اتفاقی می‌افتد، حفظ خلاقیت غریزی برای نویسنده سخت می‌شود. تعادل بین نیروی تخیل و توانایی جسمانی حامی آن فروریخته است. نویسنده كه طرز به‌كار بستن تكنیك‌ها و روش‌های به دست آورده را از دست داده، ته‌مانده‌ی شورش را برای درآمیختن چیزی كه به اثر ادبی شبیه باشد به‌كار می‌بندد، راهی منفعلانه كه خیلی دل‌پذیر نخواهد بود. بعضی از نویسندگان در این مرحله از زندگی دست می‌شویند، در حالی‌كه دیگران از نوشتن دست می‌كشند و راه دیگری انتخاب می‌كنند.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#333399;">اگر بشود، دوست دارم جلوی این‌جور تهی‌گشتگی ادبی را بگیرم. دیدگاه ادبی من چیزی خودبرانگیخته‌تر و به‌هم پیوسته‌تر است، چیزی تا حدودی درونی و پر از نشاط. برای من نوشتن یك رمان شبیه بالارفتن از یك كوه پرشیب، كشمكش با صافی صخره و رسیدن به قله بعد از تقلایی شاق و طولانی است. یا بر ضعف‌هاتان غلبه می‌كنید یا نمی‌كنید، یا این یا آن. همیشه موقع نوشتن، این تصویر درونی را در خودم حفظ می‌كنم.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#333399;">گفتن ندارد كه روزی از بین خواهیم رفت. بدن در طول زمان به‌ناچار رو به زوال می‌رود و دیر یا زود مغلوب می‌شود و از بین می‌رود. وقتی بدن فرومی‌میرد، روح هم (احتمالا) با آن می‌رود. من به‌خوبی از این قضیه آگاهم. اما مایلم تا آن اندازه كه می‌توانم، جایی كه نیروی حیاتی‌ام به زوال می‌رود و زهر بر آن غلبه می‌كند را به تعویق بیندازم. به‌عنوان یك رمان‌نویس، این هدف من است. گذشته از این در این وضعیت تفریحی ندارم تا در آن زیاده‌روی كنم و به همین دلیل است كه با وجود این‌كه مردم می‌گویند &#8220;شبیه هنرمندها نیست&#8221;، به دویدن ادامه می‌دهم.</span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">پست مرتبط:</p>
<ul>
<li>Literature and sports, mutual effects (<a href="http://nooshgah.wordpress.com/2010/02/23/literature-and-sports-mutual-effects/#comments" target="_blank">+</a>)</li>
</ul>
<div style="text-align:justify;">
<hr align="left" size="1" width="33%" />
<div>
<p dir="RTL"><span style="color:#333399;"><a title="" href="#_ftnref1"><span style="color:#333399;">[1]</span></a> fugu fish نوعی ماهی سمی كه در مواقع خطرناك خودش را بادمی‌كند. ژاپنی‌ها پس از جداكردن اعضای سمی این ماهی از آن غذایی تهیه می‌كنند كه آن‌را بسیار لذیذ می‌دانند.</span></p>
</div>
</div>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%88-%d8%aa%d8%ad%d9%84%db%8c%d9%84/'>فلسفه و تحلیل</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d8%a7%d8%af%d8%a8-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa/'>ادب و ادبیات</a> Tagged: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%88%da%a9%db%8c-%d9%85%d9%88%d8%b1%d8%a7%da%a9%d8%a7%d9%85%db%8c/'>هاروکی موراکامی</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%88-%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b2%d9%86%d9%85%d8%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%86%db%8c-%d8%ad%d8%b1%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b2%d9%86%d9%85/'>وقتی از دو حرف می‌زنم، از چی حرف می‌زنم</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87/'>ترجمه</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nooshgah.wordpress.com/1324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nooshgah.wordpress.com/1324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/nooshgah.wordpress.com/1324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/nooshgah.wordpress.com/1324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/nooshgah.wordpress.com/1324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/nooshgah.wordpress.com/1324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/nooshgah.wordpress.com/1324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/nooshgah.wordpress.com/1324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/nooshgah.wordpress.com/1324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/nooshgah.wordpress.com/1324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/nooshgah.wordpress.com/1324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/nooshgah.wordpress.com/1324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/nooshgah.wordpress.com/1324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/nooshgah.wordpress.com/1324/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1324&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooshgah.wordpress.com/2011/08/13/%d8%a7%d8%b2-%d8%aa%d8%b6%d8%a7%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%aa%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4957495e29dc02e44909d88af070989c?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نوش‌گاه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/08/yin-yang.gif?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Yin-Yang</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>به سلامتی دوستان</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com/2011/07/31/%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://nooshgah.wordpress.com/2011/07/31/%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 Jul 2011 12:04:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نوش‌گاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[مشروب]]></category>
		<category><![CDATA[به سلامتی]]></category>
		<category><![CDATA[دوستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooshgah.wordpress.com/?p=1318</guid>
		<description><![CDATA[ایران که بودیم، همه‌ی آخر هفته‌ها بساط مشروب‌خواری‌مان با دوستان به‌راه بود. خانه‌ی اجاره‌ای‌مان توی کرج خانه‌ی بزرگی بود که حیاط بزرگی داشت، پر از دار و درخت. از سیب و زردآلو و آلبالو و گیلاس و ‌خرمالو  گرفته تا کاج و گردو. گل و بوته هم فراوان داشت، زرد، قرمز، صورتی و &#8230;. وسط [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1318&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">ایران که بودیم، همه‌ی آخر هفته‌ها بساط مشروب‌خواری‌مان با دوستان به‌راه بود. خانه‌ی اجاره‌ای‌مان توی کرج خانه‌ی بزرگی بود که حیاط بزرگی داشت، پر از دار و درخت. از سیب و زردآلو و آلبالو و گیلاس و ‌خرمالو  گرفته تا کاج و گردو. گل و بوته هم فراوان داشت، زرد، قرمز، صورتی و &#8230;. وسط این حیاط بزرگ و باصفا ساختمانِ خانه بود که طبقه‌ی بالایی‌اش مال صاحب‌خانه بود که جمعه‌ها سروکله‌اش پیدا می‌شد و می‌آمد تا صفایی بکند. زیرزمین خانه را هم که ما اجاره کرده بودیم. وسعت حیاط خانه جوری بود که هر چه سروصدا می‌کردی، هیچ صدایی بیرون نمی‌رفت و محله‌اش هم جایی بود که اصولا کسی کاری به کار کس دیگر نداشت. این‌جوری بود که به تدریج نه تنها آخر هفته‌ها که در باقی تعطیلات و مناسبت‌های رسمی و غیررسمی هم بساط‌مان همیشه جور بود. از عاشورا گرفته تا مبعث و از شب یلدا تا چهارشنبه سوری و به تدریج کار به جایی کشید که پارتی‌های خداحافظی دوستانی که فرنگ‌نشین می‌شدند را هم توی خانه‌مان برگزار می‌کردیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اول‌ها تعداد دوستان زیاد بودند و آدم‌ها متنوع‌تر، ده پانزده‌هایی می‌شدند رفقای گرمابه و گلستان؛ اما به تدریج از ایران رفتند و تعداد‌شان کم‌تر و کم‌تر شد؛ تا این‌که رسیدند به چهار پنج‌تا؛ اما خب&#8230; برنامه‌ها کماکان هر هفته برقرار بود. معمولا وسط‌های هفته، تلفنی معلوم می‌شد کدام یک از دوستان این آخر هفته می‌آید و قرار و مدارها محکم می‌شد. بعضی وقت‌ها هم که کسی زنگ نمی‌زد و خبر نمی‌داد، خودمان زنگ می‌زدیم و اصرار می‌کردیم که بیایند. روز مهمانی که معمولا غروب پنج‌شنبه بود، مایحتاج شب را تهیه می‌کردیم. بسته به نوع برنامه، پنیر و سبزی یا شکولات برای شراب، سوسیس برای آبجو، ماست برای عرق، جوجه یا گوشت برای کباب و این‌ها. مشروبش هم هنرِ دستِ خودم بود. از شراب‌های جورواجور انگور، آلبالو، هویج، خرمالو، سیب و &#8230; بگیر تا عرق‌های کشمش و سیب‌زمینی و شراب‌های سرکه‌شده و این اواخر هم آبجو توی بطری‌های تشتک‌خورده و این‌ها. کمی هم دستی به سروگوش خانه می‌کشیدیم و تمیزکاری بود، تا این‌که بالاخره وقتی مهمان‌ها می‌آمدند دیگر همه چیز آماده و مهیا بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">اول که دور هم جمع می‌شدیم، یک موزیک ملایم می‌انداختیم و همین‌‌جور که خوردخورد مشروب‌مان را مزمزه می‌کردیم، مختصر حال و احوالی و اخباری ردوبدل می‌کردیم و بعد&#8230; یک‌ساعتی که گذشت و وقتی کم‌کم الکل اثر می‌کرد و خنده‌ها بی‌دریغ‌تر می‌شد و لحن‌ها کش می‌آمد و تن شل می‌شد و پای صحبتِ دل می‌آمد وسط، دیگر هر چه کم بود، از حیث صفا کم‌وکسری درکار نبود. می‌گفتیم و می‌خندیدیم و همین‌جور بود تا این‌که بالاخره یک پدرآمرزیده‌ای یک موزیک تند و تیز می‌انداخت و چراغ‌ها خاموش و شروع می‌کردیم به زدن و رقصیدن و جیغ‌ و ویغ. آن موقع دیگر اوجِ اوجش بود. هوار می‌کشیدیم، می‌خندیدیم، به هم تنه می‌زدیم، روبوسی می‌کردیم، عرض ارادت می‌کردیم، ادای هم را درمی‌آوریدم، تا می‌شد مسخرگی می‌کردیم و عرق می‌کردیم و عکس یادگاری می‌گرفتیم و صدا هم که گفتم اصلا بیرون نمی‌رفت. من رقصیدن دوست نداشتم، یعنی کلا حال و حوصله‌ی تکان خوردن نداشتم. دوست داشتم همین‌جور که لم می‌دهم، دوستان پاتیل را ببینم و صفا کنم و خوش‌خوشانم بشود و هر از گاهی یکی که می‌آمد تا تجدیدِ پیاله کند، باهاش هم‌راهی کنم و یکی دو تا جمله‌ی دلی ردوبدلِ هم کنیم. آخرهای رقص، وقتی که کم‌کم همه خسته و خیس از نفس می‌افتادند، تازه وقت زغال و کباب می‌شد و تا من منقل را روبه‌راه کنم و زغال را بگیرانم، فرش و بالش و شراب و الباقی را هم می‌آوردیم حیاط. تازه این وقت بود که همین‌جور که زغال را باد می‌زدیم، وقت صحبت‌های خصوصی‌تر بود. حالا تو بگو درددل‌های مردانه یا حالا هر چی، ولی اصلِ حالِ هم‌دیگر را جویا می‌شدیم و بعضی چیزها را رفع‌ورجوع می‌کردیم و از این‌جور امور، تا بالاخره سروکله‌ی بقیه هم پیدا می‌شد و می‌نشستیم به کباب و شراب و گپ‌وگو و وقت که می‌گذشت و زغال سرخ که کم‌کم فرومی‌رفت و خاکستر که رویش را می‌گرفت&#8230;. آخر شب، وقتی همه چیز را جمع‌کردیم و آوردیم تو و شل و خسته روی مبل می‌افتادیم، می‌شد که هندوانه‌ای یا خربزه‌ای بشکنیم یا این‌که چندتا لیوان چای غلیظ بخوریم تا جبران آب از دست داده بکنیم و جابندازیم و بگیریم بخوابیم که فردا، اگر شبش مهمان دیگری نداشتیم و وقت هنوز آزاد بود، دوباره یک‌جوری مخ مهمان را بزنیم تا بیش‌تر بماند و باز هم صفا کنیم و این‌ها!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">القصه&#8230; الان که این‌جا، این طرف کره‌ی زمین توی زمستان، به تابستان آن‌جا و آن آد‌م‌ها فکر می‌کنم و عکس‌های یادگاری آن شب‌ها را می‌بینم، هر چند شراب شیراز صنعتی هست با دوستانی که می‌شود باهاشان خوش بود و صفا کرد، اما به هزار و یک دلیل، آن‌جا و آن خانه و آن دوستان و آن حال‌وهوا نمی‌شود. یادِ خاطره‌های آن شب‌ها می‌کنم، شب‌های به‌خصوصی که تویش یکی خبر عروسی‌اش را به‌مان داده یا دوست دخترش را که بعدا زنش شده به‌مان معرفی کرده یا مهمانی خداحافظی از ایران رفتنش را برگزار کرده و همه‌ی این‌ها&#8230; و همین‌جور که نرم‌نرم آبجوم را مزمزه می‌کنم و به‌شان فکر می‌کنم و می‌نویسم، توی دلم به سلامتی‌شان می‌زنم و آرزو می‌کنم آن‌ها هم پیاله‌ای به سلامتی من بالا بروند و من هم به‌شان بگویم: برود جایی که غصه و غم نباشد!</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d9%85%d8%aa%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87/'>متفرقه</a> Tagged: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%85%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%a8/'>مشروب</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa%db%8c/'>به سلامتی</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/'>دوستان</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nooshgah.wordpress.com/1318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nooshgah.wordpress.com/1318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/nooshgah.wordpress.com/1318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/nooshgah.wordpress.com/1318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/nooshgah.wordpress.com/1318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/nooshgah.wordpress.com/1318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/nooshgah.wordpress.com/1318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/nooshgah.wordpress.com/1318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/nooshgah.wordpress.com/1318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/nooshgah.wordpress.com/1318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/nooshgah.wordpress.com/1318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/nooshgah.wordpress.com/1318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/nooshgah.wordpress.com/1318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/nooshgah.wordpress.com/1318/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1318&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooshgah.wordpress.com/2011/07/31/%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4957495e29dc02e44909d88af070989c?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نوش‌گاه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>این وطن برای ما وطن نمی‌شود</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com/2011/07/03/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%88%d8%b7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d9%88%d8%b7%d9%86-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b4%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://nooshgah.wordpress.com/2011/07/03/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%88%d8%b7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d9%88%d8%b7%d9%86-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b4%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Jul 2011 09:39:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نوش‌گاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[از خارج‌نشینی]]></category>
		<category><![CDATA[خلق‌وخوی ما ایرانیان]]></category>
		<category><![CDATA[نکبت]]></category>
		<category><![CDATA[وطن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooshgah.wordpress.com/?p=1306</guid>
		<description><![CDATA[1. گفتنش افتخاری ندارد که بگویم به‌صورت عجیب و افراطی‌ای از بسیاری از اموری که به ایران و ایرانی مربوط می‌شود، یا مرا به یادِ ایران می‌اندازند بیزار و فراری‌ام. به دلایل زیادی از بسیاری از آداب و رسوم فرهنگی‌مان خوشم نمی‌آید و برای خودم دلایلِ محکمی علیه‌شان دارم. حالم از پز و قمپز و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1306&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>1.</strong> گفتنش افتخاری ندارد که بگویم به‌صورت عجیب و افراطی‌ای از بسیاری از اموری که به ایران و ایرانی مربوط می‌شود، یا مرا به یادِ ایران می‌اندازند بیزار و فراری‌ام. به دلایل زیادی از بسیاری از آداب و رسوم فرهنگی‌مان خوشم نمی‌آید و برای خودم دلایلِ محکمی علیه‌شان دارم. حالم از پز و قمپز و حسادت و رقابت و دروغ ریا و سالوس و چاپلوسی عمیق و سواد و ژست و فیگور و ادعاهای سطحی خودمان به‌هم می‌خورد. این‌که حافظه‌ی تاریخی نداریم، بی‌عرضگی‌مان را پشت فتنه‌ی دشمن (هردشمنی) قایم می‌کنیم، قهرمان پروریم، خودمان را بالاتر از باقی می‌بینیم، همه را مسخره می‌کنیم، بی‌اخلاقیم، وقیحیم، کاسه لیسیم، خرافه‌ پرستیم و هزار دردِ بی‌درمان دیگر که آب بحر کافی نیست که ترکنم سر انگشت و صفحه بشمارم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">خیال می‌کنم اولین مقصر وضعِ امروز مملکت ما و اینی که الان هستیم، خودمان هستیم و محمود احمدی‌نژاد و خامنه‌ای و گشتِ ارشاد و باتوم و تورم و فساد و جهل و ناآگاهی‌مان همه و همه ریشه‌ی مستقیم یا غیرمستقیمِ همان انتخاب‌هایی ریز و درشتِ هر روز و هر سالی بودند و هستند که مشخصا خودمان و نسل قبل از ما، بی‌خیال و به خیالِ این‌که &#8220;ای بابا&#8230; این‌که چیزی نیست&#8221;، مرتکبِ آن شدند. منکر دلایلِ جغرافیایی، تاریخی یا دخالتِ بیگانگان در امور مملکت نیستم، اما خیال می‌کنم انگشتِ اتهام بیش از همه‌ی این‌ها متوجه‌ی خودِ ماست: من، تو، او، ما، شما و ایشان.</p>
<p style="text-align:center;" dir="RTL"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/07/depress.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1307" title="depress" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/07/depress.jpg?w=210&#038;h=300" alt="" width="210" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>2.</strong> در ادامه‌ی همین نظر تا آن‌جا پیش می‌روم که عموما و تا حد ممکن تلاش می‌کنم، از سروکار داشتن با فیلم، داستان، موزیک و اساسا هنر ایرانی اباکنم و هرچند قطعا و به هر حال، آثار خوب و بل بسیار خوبی هم در آن سگ‌دانی فرهنگی تولید می‌شود که من بسا بیش‌تر محتاجم به آن‌ها تا آن‌ها به من، اما نمی‌شود آدم برود سراغ یکی از این آدم‌حسابی‌ها و از چند صد فرسخی، خیل کاسه‌لیسانِ داغ‌تر از آشِ قهرمان‌پرور، صف‌استاده، دست به سینه و استاد-استادکنان، آداب پس‌وپیش شویی در محضر حضرت هنرمند را به گزیدن لب و پراندن ابرو تنقیه‌ی آدم نکنند. این است که باز چون به نظرم پیداکردنِ دُرّ ایرانی به زحمتِ هم‌زدنِ لجنش نمی‌ارزد، حتی‌المقدور در این‌راه پیش‌قدم نمی‌شوم و چطور/چندی بشود که با وسواس زیاد سراغ یکی از آن‌ها بروم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">حالا خیال نکنید این‌ها که می‌گویم به این خاطر است که فکر می‌کنم خودم خیلی آدم‌تر از بقیه هستم ها&#8230; نخیر! کلی از این آت‌وآشغال‌هایی که شمردم و نام بردم را هم توی خودم می‌بینم و هربار که هر کدامش را بررسی می‌کنم می‌فهمم چقدر عمیقا آلوده هستم. سعی می‌کنم تا جایی که می‌شود آینه را جلوی صورتم و چشم‌هایم را باز نگه دارم و نیشتر به دمل‌های چرکی‌ام بزنم و به خودم سخت‌گیر باشم، بَل کمی آدم‌تر شدم (شدم؟).</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>3.</strong> خارج‌نشین که شدم، خیال می‌کردم از نکبتِ این قضیه نجات پیداکردم و همین‌که دیگر آن‌جا زندگی نمی‌کنم دلیل کافی هست که بتوانم کم‌کم آدم‌تر بشوم و کثافت‌های تلنبار شده‌ی عمر تلف‌شده در مملکت اسلام و مسلمین را بیرون بریزم. البته نه این‌که بخواهم بگویم هم‌چه خبری نشد و تیرم به سنگ خورد؛ که نه! روزی هزار بار سجده‌ی شکر به‌جا می‌آورم و به خدای نداشته‌ام قسم می‌خورم که رستگار شدم؛ اما درد این‌جاست که روزبه‌روز بیش‌تر می‌بینم که چیزهایی هستند که نمی‌توانم از دست‌شان فرار کنم. بعضِ چیزهای ناشی از نکبتِ وطنِ نکبت، که زورم نمی‌رسد از چنگ‌شان دربروم. هر کار می‌کنم می‌بینم بالاخره همیشه یک چیزهایی، یک بندهایی باقی می‌مانند که مرا به آن چهره‌ی کریه متصل نگه می‌دارند. بندهایی که یک‌سرشان به چیزها و جاهایی در درونم بند هستند که جزئی از منند و در من نهادینه شده‌اند و اصلاح و دورریختن‌شان (نخواهم بگویم نشدنی)، کار من نیستند. انگار پی‌های کج یک ساختمان که هر چه بازسازی‌اش کنی، عیب‌هایش را برطرف کنی، لوله‌کشی و سیم‌کشی‌اش را تجدید کنی، نمای آن‌را عوض کنی، باز کجی پی‌اش به قوت خودش باقی می‌ماند و خودش را صاف و لُخت به رُخَت می‌کشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">بالاخره که نمی‌شود بی‌خبر ماند از عزیران و دوستان در ایران و از وضع و حالِ زندگی‌شان پرس‌وجو نکرد. نمی‌شود هم که اخبارشان را شنید، باهاشان هم‌دردی کرد؛ اما خود را جای‌شان نگذاشت و همه‌ی آن‌همه نومیدی، رنج و اندوه دوباره بازیادآوری نشود برای آدم که؟ انگار کلیک ماشه‌ای کوچک و بعد مکانیسم زنجیره‌ای از احساسات و عواطفِ تلخ که کوهی از آهن و آوار را با خودش خراب می‌کند روی سر آدم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">نمی‌شود نشنید و نخواند اخباری که می‌رسد و همه‌ی آن‌همه خشم از وقاحتِ بی‌حد و بی‌اخلاقی عمیق، یاس از بی‌پناهی و سرگردانی دوباره و به سرعت نَسُرد زیر پوست آدم. یکی معتاد شده، خیانتِ یکی به زنش فاش شده، آن یکی از سر بی‌پولی می‌شنگد، این سر برادرش کلاه گذاشته و &#8230;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>4.</strong> حالا من این وسط مانده‌ام سرگردان و حیران. از یک‌طرف بازیادآوری این همه سویه‌ی جگرآور وطن، این‌جا، سختْ بی‌معنی هست، از طرفِ دیگر راهی برای خلاصی ازش نمی‌بینم. نه راهِ پس، نه راهِ پیش؛ شده‌ایم چوبِ دو سر طلا!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> پست‌های مرتبط:</p>
<ul style="text-align:justify;">
<li>نامه‌ای به خدا (<a href="http://nooshgah.wordpress.com/2010/05/02/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7/" target="_blank">+</a>)</li>
<li>افسردگی ملی (<a href="http://nooshgah.wordpress.com/2010/01/25/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%84%DB%8C/" target="_blank">+</a>)</li>
<li>منِ دروغ‌گوی من (<a href="http://nooshgah.wordpress.com/2010/12/25/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%E2%80%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86/" target="_blank">+</a>)</li>
<li>برای وقتی که دلم برای ایران تنگ شود (<a href="http://nooshgah.wordpress.com/2010/10/06/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%83%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D9%88%D8%AF/" target="_blank">+</a>)</li>
</ul>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac%e2%80%8c%d9%86%d8%b4%db%8c%d9%86%db%8c/'>از خارج‌نشینی</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d8%ae%d9%84%d9%82%e2%80%8c%d9%88%d8%ae%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86/'>خلق‌وخوی ما ایرانیان</a> Tagged: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%86%da%a9%d8%a8%d8%aa/'>نکبت</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%88%d8%b7%d9%86/'>وطن</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nooshgah.wordpress.com/1306/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nooshgah.wordpress.com/1306/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/nooshgah.wordpress.com/1306/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/nooshgah.wordpress.com/1306/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/nooshgah.wordpress.com/1306/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/nooshgah.wordpress.com/1306/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/nooshgah.wordpress.com/1306/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/nooshgah.wordpress.com/1306/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/nooshgah.wordpress.com/1306/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/nooshgah.wordpress.com/1306/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/nooshgah.wordpress.com/1306/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/nooshgah.wordpress.com/1306/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/nooshgah.wordpress.com/1306/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/nooshgah.wordpress.com/1306/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1306&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooshgah.wordpress.com/2011/07/03/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%88%d8%b7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d9%88%d8%b7%d9%86-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b4%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4957495e29dc02e44909d88af070989c?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نوش‌گاه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/07/depress.jpg?w=210" medium="image">
			<media:title type="html">depress</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از فیس‌بوک خوشم نمی‌آید</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com/2011/06/13/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%db%8c%d8%b3%e2%80%8c%d8%a8%d9%88%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%a2%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://nooshgah.wordpress.com/2011/06/13/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%db%8c%d8%b3%e2%80%8c%d8%a8%d9%88%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%a2%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Jun 2011 08:30:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نوش‌گاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[از خارج‌نشینی]]></category>
		<category><![CDATA[فیس بوک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooshgah.wordpress.com/?p=1300</guid>
		<description><![CDATA[از شما چه پنهان، عمر فیس‌بوکی من از وقتی شروع شد که پاگذاشتم به دیار کفر و الحاد. قبلش حس‌وحال فیس‌بوک و این‌ها نبود. نه حوصله‌ی خاله‌زنکی و فضولیِ دیدنِ عکسِ دماغِ یارو بعد از عمل بود، نه انگیزه‌ی ردکردن فیلتر و فرستادن پست و نرسیدن و بازفرستادن و بازنرسیدن و این‌ها. خوارجی که شدیم، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1300&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">از شما چه پنهان، عمر فیس‌بوکی من از وقتی شروع شد که پاگذاشتم به دیار کفر و الحاد. قبلش حس‌وحال فیس‌بوک و این‌ها نبود. نه حوصله‌ی خاله‌زنکی و فضولیِ دیدنِ عکسِ دماغِ یارو بعد از عمل بود، نه انگیزه‌ی ردکردن فیلتر و فرستادن پست و نرسیدن و بازفرستادن و بازنرسیدن و این‌ها. خوارجی که شدیم، بنا به سنت ناگفته-نانوشته‌ای، پروفایل فیس بوک باز کردم تا پیش از همه این‌که پزبدهم که چقدر همه چیز این‌جا خوب و خوش است و آی‌ی‌ی.. ملت! بسوزید که ما چقدر این‌جا صفا می‌کنیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">یک مدتی گذشت و دیدم عجب&#8230;، چه بخواهم و چه نخواهم، تصویر فیس‌بوکی من به‌تر و شیک‌تر از زندگی واقعی من است. چه بخواهم و چه نخواهم، دارم نشان می‌دهم که بیش‌تر خوش‌حال و خوش‌تیپ و خوش‌فکر و خوش‌اخلاق و خوش‌گذران و خوش‌سفر و &#8230; خلاصه این‌که خوش‌تر از واقعیتی هستم که هستم. نه فقط من، که کلی از آدم‌هایی که می‌شناسم‌شان هم فیس‌بوکی، خیلی خوش‌تر از خودشان هستند. آدم‌هایی که می‌دانم که این‌طوری نیستند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">توی فیس بوک جایی برای دوست‌های صمیمی و صمیمیتِ دوستی‌ها نیست. نمی‌شود همان شوخی‌ای که همیشه با دوستِ عزیزی داشتی را باهاش داشته باشی و بهش بگویی: &#8220;کـ&#8230; تو که ن&#8230; رو گـ&#8230; توی جـ&#8230; با خـ&#8230;.&#8221; و یک‌هو پنجاه‌تا دماغ خودشان را نچپانند توی گپ دوستانه‌ی آدم. این‌جوری کم‌کم دوست و دوستی‌های صمیمی آدم هم تقلیل پیدا می‌کند به یک رابطه‌ی آشنایی کم‌بو و خاصیت. یک چیز بی‌عطر و مزه که برای خالی نبودن عریضه و رفع کُتی به‌درد می‌خورد. یک به‌ترین جواب برای: &#8220;تازه چه‌خبر؟&#8221; همین.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">در عوض تا دل‌تان بخواهد جا هست برای دوستی‌های معمولی. این‌که فلان‌کس را که آخرین بار بیست سال پیش هم‌کلاسی‌تان بوده را ببینید و توی پروفایلش سرک بکشید و عکس‌های خوش‌حالی‌اش را ببینید و گوشی دست‌تان بیاید که آها&#8230; ظاهرا طرف این‌جوری‌هاست. همین‌جور هم اگر کسی ازتان پرسید چه خبر، حواله‌اش بدهید به پروفایل فیس‌بوک‌تان تا برود ببیند که چه ژست و نقابی روی صورت‌تان کشیده‌اید، چقدر خندانید و کجاها سفرکرده‌اید و چه‌جوری پشت میز کارتان می‌نشینید و خانه‌تان چه شکلی هست و ماشین چی دارید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">همه‌ی این‌ها یک طرف، یک مشت خاله‌زنک بازی و علافی هم به وفور رایج هست که آیا مَثَل، شما ایشان را با یک کیلو هویج معاوضه می‌کنید؟ پاسخ من بلی، برنده‌ی دوره‌ی قبل آقای احمد پشگل‌کوب 1000 دلار، یا این‌که یک اتفاق جگرخراش توی ایران بیفتد و بلافاصله آدم‌ها مسابقه بگذارند تا هرکس یک گوشه از لای پرده را بالابدهد تا گامی بردارند هرچند کوچک از هم‌زدن ماوقع، یا چند تا جمله‌ی خوف منتشر کنند از گابریل گارسیا و پائولو و ناپلئون و فردریک و جک و عمه بتول که مثلا فرمود: خواستم برم پیش خدا، بین راه خسته شدم، گفت بیا رو کولم باقی راه رو خودم می‌برمت و من زارزار گریه کردم!</p>
<p style="text-align:justify;">خلاصه این‌که خیال می‌کنم فیس‌بوک، ما آدم‌ها را احمق‌تر و ساده‌تر از آن چیزی که هستیم نشان می‌دهد. می‌گذارد ما برای علائق‌مان لایک بفرستیم؛ اما برای چیزی که دوستش نداریم اجازه‌ی دیس‌لایک نمی‌دهد. هر از گاهی قالب و قیافه‌ی یک گوشه‌ای از خودش را عوض می‌کند و با زبان خوش از ما می‌خواهد که آن‌را انتخاب کنیم؛ وگرنه مجبور‌ به انتخاب‌مان می‌کند. شعور آدم را دستِ کم می‌گیرد، پیچیدگی‌های ما را ساده‌سازی می‌کند، جوری که کم‌وبیش همه شبیهِ هم می‌شویم. یک موجودِ تیتیش و مامانی و ناز، یک عکس پرسنلی از خودمان برای دیگران، گیرم با قدری عطر و مزه، به مقدار مجاز.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d9%85%d8%aa%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87/'>متفرقه</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac%e2%80%8c%d9%86%d8%b4%db%8c%d9%86%db%8c/'>از خارج‌نشینی</a> Tagged: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%81%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d9%88%da%a9/'>فیس بوک</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nooshgah.wordpress.com/1300/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nooshgah.wordpress.com/1300/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/nooshgah.wordpress.com/1300/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/nooshgah.wordpress.com/1300/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/nooshgah.wordpress.com/1300/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/nooshgah.wordpress.com/1300/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/nooshgah.wordpress.com/1300/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/nooshgah.wordpress.com/1300/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/nooshgah.wordpress.com/1300/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/nooshgah.wordpress.com/1300/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/nooshgah.wordpress.com/1300/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/nooshgah.wordpress.com/1300/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/nooshgah.wordpress.com/1300/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/nooshgah.wordpress.com/1300/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1300&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooshgah.wordpress.com/2011/06/13/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%db%8c%d8%b3%e2%80%8c%d8%a8%d9%88%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%a2%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4957495e29dc02e44909d88af070989c?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نوش‌گاه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دوساله شدیم</title>
		<link>http://nooshgah.wordpress.com/2011/05/22/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%b4%d8%af%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://nooshgah.wordpress.com/2011/05/22/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%b4%d8%af%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 May 2011 23:12:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نوش‌گاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[نوش‌گاه]]></category>
		<category><![CDATA[نوشگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nooshgah.wordpress.com/?p=1287</guid>
		<description><![CDATA[دوساله شدیم، رفت&#8230;. تولدمان مبارک که قبله‌ی عالمیم! پست مرتبط: یک‌سال گذشت (+) دسته‌بندی شده در: متفرقه Tagged: نوش‌گاه, نوشگاه<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1287&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">دوساله شدیم، رفت&#8230;. تولدمان مبارک که قبله‌ی عالمیم!</p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/05/2nd.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1289" title="2nd" src="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/05/2nd.jpg?w=300&#038;h=300" alt="" width="300" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">پست مرتبط: یک‌سال گذشت (<a href="http://nooshgah.wordpress.com/2010/05/22/%DB%8C%D9%83%E2%80%8C%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA/" target="_blank">+</a>)</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/category/%d9%85%d8%aa%d9%81%d8%b1%d9%82%d9%87/'>متفرقه</a> Tagged: <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%86%d9%88%d8%b4%e2%80%8c%da%af%d8%a7%d9%87/'>نوش‌گاه</a>, <a href='http://nooshgah.wordpress.com/tag/%d9%86%d9%88%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87/'>نوشگاه</a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nooshgah.wordpress.com/1287/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nooshgah.wordpress.com/1287/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/nooshgah.wordpress.com/1287/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/nooshgah.wordpress.com/1287/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/nooshgah.wordpress.com/1287/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/nooshgah.wordpress.com/1287/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/nooshgah.wordpress.com/1287/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/nooshgah.wordpress.com/1287/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/nooshgah.wordpress.com/1287/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/nooshgah.wordpress.com/1287/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/nooshgah.wordpress.com/1287/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/nooshgah.wordpress.com/1287/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/nooshgah.wordpress.com/1287/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/nooshgah.wordpress.com/1287/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nooshgah.wordpress.com&amp;blog=7420063&amp;post=1287&amp;subd=nooshgah&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nooshgah.wordpress.com/2011/05/22/%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%b4%d8%af%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4957495e29dc02e44909d88af070989c?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نوش‌گاه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nooshgah.files.wordpress.com/2011/05/2nd.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">2nd</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
