بعضی وقتها آدمها كسانی كه هر روز میدوند را مسخره میكنند، چون بهنظرشان آنها دست به هر كاری میزنند تا بیشتر عمر كنند. اما خیال نمیكنم دلیل اغلب كسانی كه میدوند این مساله باشد. اغلب دوندگان میدوند، نه بهخاطر آنكه میخواهند بیشتر عمر كنند، كه بهخاطر اینكه میخواهند از عمر بیشترین بهرهی ممكن را ببرند. مادام كه میخواهید سالیان عمری را پشت سر بگذارید، قطعا طیكردن آن با هدفهای روشن و سرشار از زندگی، بهتر از گذران آن در تیرگی است و من فكر میكنم دویدن، در انجام اینكار به شما كمك میكند. در عین محدودیتهای فردی، بیشترین حد ممكن را از خود نشان دادن: این جوهرهی دویدن است، استعارهای از زندگی، از خودم و البته از نوشتن. به گمانم دوندگان بسیاری موافق هستند.
- وقتی از دویدن حرف میزنم، از چی حرف میزنم (+)
وقتی میدوم، دو کیلومتر اول سختند. ضربان قلب بالا میرود، قطرات عرق از منافذ پوست بیرون میآیند، داغ میشوم، به نفسنفس میافتم، دردِ آشنای ساقِ پا شروع میشود، و دوییدن میشود زحمت. همینجور که دارم به زحمت از کنار آدمها و دوچرخهها و سگهای قلاده به گردنشان ردمیشوم، سعی میکنم تمرکزم را روی دویدن حفظ کنم و نشانهها و علامتهایی که بدنم بهم میفرستد را زیر نظر داشته باشم. بند کفشی را سفت نبسته باشم، ضربان قلبم زیاد بالا نرفته باشد، طول گامهایم بلند نباشند و اینها.
بعد از این مرحله، وقتی ماشینِ بدن به حالتِ پایدار رسید و ضربان قلب و تنفس منظم شدند و تلپوتلپِ ضرب پاها شد ریتمی که گوش آدم بهش عادت کرد، تازه آنوقت ذهنم آرام میگیرد. خیال آدم پرمیزند و شروع میکنم از دویدن لذت بردن. به دوروبر نگاه میاندازم، فلان احساس را بازمرور میکنم، توی شاخ و برگ درختها دنبال پرندههایی میگردم که صداشان را میشنوم، آسمان و ابر و زمین و هوا را تماشا میکنم و آنوقت است که مشغول دودوتا-چهارتای دل و ذهن خودم میشوم. فلان مساله را واکاوی میکنم، آن یکی احساس دوباره مرور میشود، خیالپردازی میکنم، گاهی ادای فلانی را برای خودم درمیآورم، گاهی عصبانی میشوم، گاهی خوشحال و همینجور در آرامش و خلوت به دویدنم ادامه میدهم و با خودم فکر میکنم؛ به قول اینجاییها مدیتیشن!
از کیلومتر ششم به بعد، وقتی صدای نفسهای آدم محکم و پرطنین میشود گرفته، تا کیلومترهای نهم و دهم، کمکم خستگی جمع میشود. بسته به حال و احوال آنروز، زور آدم کم میشود و رفته رفته مجبور میشوم بیشتر روی دویدنم تمرکز کنم تا اینجا و آنجا، طول و سرعت گامهام را زیر نظر بگیرم، اندازهی خمشدنم به جلو، کنترل ضربان قلب و اینها. هنوز هم فکرم اینور و آنور میرود؛ اما کمتر، جنسش هم دیگر خیلی خوشخوشانی نیست. جدیتر میشوم، افکار لجوجانه به سراغم میآید، سمج میشوم و بهتدریج خودم را برای بخش آخر و سختترین قسمتش آماده میکنم.
کیلومتر یازدهم و چند صد متر پایانی کیلومتر دوازدهم، موقعی که دیگر نمیتوانم عضلات صورتم را جوری کیپ نگهدارم که ژستِ یک ورزشکار خوشحال را به نمایش بگذارد، دیگر همش دارم به خودم نهیب میزنم. همینجور که دارم تهماندهی زورم را بیرون میکشم، سعی میکنم فکرم را از خستگی منحرف کنم. به لحظهی ردشدن از خط پایان فکر میکنم، قطرات عرقی که گوشهی لبهی کلاهم جمع میشوند و میچکند را تماشا میکنم یا سایهی لرزانم روی علفهای کنار جاده. افکار و تصاویر به سرعت میآیند و میروند، فکر بهخصوصی وجود ندارد هر چه که به ذهنم برسد، بی قاعده و قانون، جریانِ سیالِ ذهن.
از خط پایان که رد شدم، خلاص! همینکه میایستم، نه اینکه دیگر بادِ ناشی از دویدن به تنم نمیخورد، بدنم یکهو گُرمیگیرد. این را از جمعشدن ذرههای عرقِ تازه و تشکیل قطرههای جدیدی که یک دفعه از بندبندِ بدنم سرازیر میشوند هم میفهمم. تمرینات کششی که انجام میدهم، کشیدگی نسوجِ عضلاتِ پاهام را حس میکنم، حسِ کشآمدنِ تارهای ماهیچههای پاهام که دارند دامنهای از انقباضها و انبساطهای متفاوت از یکساعتهی اخیرشان را تحمل میکنند. انگار کشیدنِ یک آستین کشباف و دیدنِ دراز شدن و درهم گیرکردن حلقههای بافت، یا عینِ وقتی که توی خواب، پاهای مدتی جمعشدهات را دراز میکنی و حس راحتی متعاقبِ آن.
**********************
از این حیث، بار اصلی دویدن و اصلا تو بگو ورزشکردن، ارضای ذهن هست. مشقِ ذهنی بعضی صفاتِ مربوط به جنگندگی آدم مثل سعی، اصرار، صراحت، سماجت …، به همراهِ فرصتی برای درک بعضی تاریکیهای دهلیزهای ذهن و روان، و دادنِ تصویری روشن و واضح از این حسهای گنگ و غریب، که در قدیم بهش میگفتند «عقل سالم در بدن سالم». تمرین این است که آدم حد و اندازهی جَنَمِ خودش دستش بیاید، بفهمد کجا زرِ مفت میزند و کجا عُرضهاش را دارد. کِی وقتِ آرامش و لذت بردن است، کجا باید پشتش فشار گذاشت. مرزهای محدودیتش کجاست و همزمان، سعی کند تا یاد بگیرد با کارتهایی که دستش دادهاند، بهترین بازیاش کی و کجاست و مگر همهی زندگی چیزی غیر از همین حرفهاست؟
حالا این وسط، اینکه آدم چند کیلومتر را در چند دقیقه دوییده باشد و تمرینات استقامتی چه فرقی با تمرینات سرعتی دارند، یا اینکه در هر بار تمرین چقدر بیشتر از دفعهی قبلش بدود و اینحرفها، اهمیتش بهجای خود، اما ثانویه هستند. همان اندازه ثانویه که آدم برای اولین بار در عمرش در یک مسابقهی دوی بیست و خردهای هزار نفره هم دوییده باشد و زمان و شمارهای هم به دست آورده باشد، یا اینکه چند هفتهای هم هست که حسوحالِ دوییدن ندارد و بهجایش این شکم بیهنر پیچپیچش هست که دارد میدود جلو و خودش را آویزان میکند.
پستهای مرتبط: