نوش‌گاه

جایی برای دُمی به خمره زدن

منِ دروغ‌گوی من

من کافر هستم؛ یعنی خیلی واضح این‌که به هویتی به نام خدا اعتقاد ندارم. دقیق‌تر بخواهم بگویم، باید بگویم درواقع لااَدری هستم یعنی نه می‌دانم خدایی هست، نه این‌که می‌دانم نیست. اما تا جایی که به زندگی معمولی‌ام برمی‌گردد، جایی برای خدا یا حتا احتمال وجود خدا درنظر نمی‌گیرم. دامنه‌ی این ناباوری فقط به خدای مسلمانان منحصر نمی‌شود؛ بلکه به خدای سایر ادیان مثل مسیحیان، زرتشتی‌ها، یهودیان و … هم اعتقادی ندارم. همین‌طور به خداهایی که در چند سال اخیر کشف یا ساخته شده‌اند هم بی‌اعتقادم؛ مثل خدای انرژی مثبت، یا خداهایی که آدم‌ها با دست‌چینی از صفات مورد پسندشان از خدای سایر ادیان برای خودشان می‌تراشند (تا بتوانند راحت‌تر با خودشان کنار بیایند)، هم کاری ندارم.

تا وقتی ایران بودم، این مساله جز دردسر معنای دیگری نداشت. به هر حال، در مملکتی زندگی می‌کردم که تعالیم عمومی اسلامی در آن رایج است و معتقدند کافر نجس است. به بیان فقهی یعنی این‌که مو، ناخن یا هر نوع رطوبتی از من، مسلمانان را آلوده می‌کند. اگر دستم ترباشد و با کسی دست‌بدهم، طرف باید دستش را سه بار آب بکشد تا نجاستِ وجود من از وی پاک شود. غذایی که در منزل من خورده شود، لباس راحتی‌ای که به مهمانم تعارف کنم هم (به احتمال زیاد) نجس است و ….

خب…!‍ طبیعتا آدم عاقل دنبال دردسر نمی‌گردد و با این اوصاف، اصراری نیست آدم جاربزند که کافر است. بی‌سروصدا کار خودش را می‌کند و صداش را درنمی‌آورد و حتا اگر برای انتخابش دلیل هم داشته باشد (و دست برقضا دلایلش برای خودش محکم هم باشد) باز هم به‌تر است وانمود کند آن‌کسی نیست که هست! درواقع چون من شبیه مسلمان‌ها فکر نمی‌کردم، حق نداشتم آن کسی باشم که هستم و به‌جایش وانمود می‌کردم کسی هستم که نیستم؛ چون اگر می‌خواستم خودم باشم، هم‌رده‌ی بول، غائط، منی، مردار، خون، خوک، سگ و چند تا چیز دیگر می‌شدم!

این‌جا که آمدم اما قضایا فرق کرد. وقت‌هایی پیش می‌آید که دیگران (با ملاحظه و ادب) از اعتقادات متافیزیکی‌ام می‌پرسند و وقتی (بنا به عادت سالیان) نیم‌بند و من‌من‌کنان به‌شان می‌گویم کافر هستم، خیلی راحت سرتکان می‌دهند و قبولش می‌کنند. خیلی راحت‌تر از خودِ من! این‌جا به همین راحتی که (مثلا) دونده‌ها دور هم جمع می‌شوند و تیم تشکیل می‌دهند، کفار دور هم جمع می‌شوند و گروه تشکیل می‌دهند. این‌جا من و آدم‌هایی مثل من، توی آمارها دیده می‌شوند، شمرده می‌شوند و حق و حقوق خودشان را دارند. این‌جا دیگر نیازی نیست بودن خودم را قایم کنم و به دروغ وانمود کنم کسی هستم که نیستم.

به نظرم می‌شود این‌طور نتیجه‌گیری کرد که تا وقتی «آزادی» باشد و آدم‌ها حق داشته باشند خودشان باشند، نیازی هم به دروغ ندارند. و به‌نظرم تا وقتی آدم ضرورتی به دروغ‌گویی ندارد، راستش را می‌گوید. و در یک جامعه‌ی آزاد نه فقط این منم که راستش را می‌گویم؛ بلکه (عموما) دیگران هم راستش را می‌گویند. دیگر کسی دروغ‌گویی نظام‌مند را به بچه‌اش یاد نمی‌دهد. کسی توی خانه و بیرون از خانه‌اش باندازه‌ی زمین تا آسمان فرق نمی‌کند. صداقت، رایج است و آدم‌ها به هم اعتماد دارند. و تویی که توی ایران زندگی کرده‌ای، می‌دانی که این کم چیزی نیست… اصلا کم چیزی نیست!

بعضی وقت‌ها که با اندازه‌ی عمقِ میلم به دروغ‌گویی روبه‌رو می‌شوم، وحشت برم می‌دارد. می‌بینم در بعضی امور، اولین جوابی که به ذهنم می‌رسد، جوابِ دروغ است. اوضاع وقتی ترسناک‌تر می‌شود که می‌بینم این سازوکار دروغ‌گویی چقدر روان، کارآمد و نهادینه هم هست! هم‌چین ملایم و زیرپوستی جریان دارد که آدم خوف برش می‌دارد. راستش را بگویم، نمی‌دانم آیا هیچ‌وقت می‌توانم این همه آلودگی کبره بسته را از درونم بتراشم و بخراشم یا نه؛ اما در عین حال گریزی هم نیست. به هر حال از قضای روزگار، عمده سهم ما از عمر، ایرانِ اسلامی بود!

پست مرتبط: در نکوهش دروغ (+)

10 دیدگاه»

  راه میانبرنوشته‌ی در

رفیق من خداباور و مسلمان بودم و هستم و تو رو از خیلی از افراد متشرع ولی احمق و سطحی ای که میشناسم به مراتب بیشتر دوست داشتم و دارم. گیرم که تو به اصطلاح ناپاک باشی و اونها مثلا پاک! ضمنا امیدوارم تراشیدن دروغگویی درون هم روزی به اندازه تراشیدن موهای سرت برات راحت بشه

  نوش‌گاهنوشته‌ی در

باشه بزن… بزن… تو هم بزن ما رو!
:دی

  سیاساکتینوشته‌ی در

خیلی زیبا و روان از وضعیت اینجا (استرالیا) می نویسی! بنطرم در طول این حدود دو ماه که اینجا بودی با تمام وجودت و تمام سلولهای بدنت داشتی اینجا را آنالیز می کردی.

این صداقتی که اینجا وجود داره (که محمد با اون دین و خدای کذاییش از جامعه ایران گرفت) بعضی وقتها آدمو را خیلی می ترسونه. چون مهمترین اعتبار اینجا همین صدافت و درستی هست و خدا نکنه روزی کسی اونو از دست بده. این صداقت خیلی زندگی را اینجا راحت کرده که ما اصلا به این راحت زندگی کردن عادت نداریم. اینجا لعنتی اینقدر همه چیز شفاف و روشهای زیادی واسه زندگی کردن بدون احساس گناه وجود داره که آدم بعضی وقتها دلش واسه همون صراط المستقیمی که خدای محمد درست کرده بوده که آدم را از فکر کردن معاف می کنه تنگ می شه!

همانطور که گفتی امیدوارم روزی آثار مخرب زندگی در جامعه اسلامی از ذهنمون پاک بشه!

بسلامتی اون روز, تو و روش بودن همیشگی چراغ نوشگاه!

Cheers Mate!

  نوش‌گاهنوشته‌ی در

این طور فهمیدم که اینجا هم با تو دوستِ مجازیم، هموطنم!
چقدر خوشحالم که کسی وبلاگم رو میخونه که هم تجربه هست با من و خوشحالتر شدم وقتی قهمیدم هم عقیده هم هستی با من!
قدم رنجه کردی و سرانگشت خسته کردی قلندر!
Cheers Mate :D

  vahidنوشته‌ی در

shabihe tajrobehaye neveshte shodeye to baraye man boode, besyar por rangtar ..chon man mohite kari besyar jedi west ro tajrobe kardam ke asase oon ensane modern & aghl moderne…va in shakele fagat bar asase humanitism roshd karde..kheili movajeh shodam ba adamha ya position haee ke asasan mishode va ye «khalaf gooee sadeye maslehati» dastan jamojppr beshe , ama oon adam asalan «BALAD»naboode !

  نوش‌گاهنوشته‌ی در

بله… ظاهرا هنوز سر بزرگ زیر لحافه!

  انسان سکولارنوشته‌ی در

یکم خودت رو لوس می‌کنی ها حواست هست؟

نری این چیزها را تعریف کنی برای خارجی‌ها همون یک ذره آبرومون رو هم ببری!!!

کجا اینجا کسی از دین‌ت می‌پرسه و یا اصلا مگه چقدر مسلمون دور و بر آدم هست؟

مگه آدم کافر حربی باشه که بخاد هر جا می‌رسه حتما بگه که ملت بدونین من کافر هستم و می‌خوام بزنم توی دهن خدای شما تا دلم خنک بشه از دست کارای شما

برام عجیبه که می‌کی اونجا کافرا با مومن‌ها تیم جدا تشکیل می‌دن!!!

حالا خودت هم نشاشیدی شب درازه‌ حاجی نوشگاه!

بزار عقده‌هات سر بشکافه و چرکش خالی شه تو هم دست به دامن خدا می‌شی وقتی خشم جاشو به دلتنگی بده!

ارادت بسیار

  نوش‌گاهنوشته‌ی در

خیلی مخلصیم قربان.

حالا اگه به خاطر کفر مثلا قرار بود اعدام بشم هم همین رو میگفتی؟ منظورم اینه که آیا تا وقتی کار بیخ پیدا نکنه حساب نیست؟
همینکه تو اجازه نداری اونی باشی که میخوای باشی بس نیست؟ اونهم نه به این خاطر که اونی که هستی به دیگران صدمه یا آزار میرسونه؛ بلکه فقط به این خاطر که طرف مثل تو نگاه نمیکنه و به این خاطر فکر میکنه تو نجسی؟!

یا اینکه چون احتمالا بعد از یه مدت (تو بگو سه ماه یا سه سال دیگه) که عقده ها رفع شدند، ممکنه دوباره خداپرست بشم یا حتا دلم برای وطن عزیزم ایران تنگ بشه، بهتره الان حرفی نزنم که اون موقع مجبور نشم زیرش بزنم؟
خب بهتر نیست اینطوری نگاه کنم که الان، چیزی رو میگم که میخوام الان بگم و فردا روز، چیزی رو بگم که اون موقع میخوام بگم؟
به هر حال آدمیزاده دیگه. هر روز سطح شعورش تغییر میکنه (حالا یا کمتر، یا بیشتر)!

باز هم مخلصیم:)

  مهدینوشته‌ی در

چند ماهی بود که به وبلاگت سر نزده بودم؛ قبلا خبر رفتنت به استرالیا رو شنیدم و الان تو این پست می بینم که به سلامتی از اینجا رفتی برات آرزوی موفقیت دارم

  نوش‌گاهنوشته‌ی در

ممنون رفیق :)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.