نوش‌گاه

جایی برای دُمی به خمره زدن

اندر عوالم ظرف‌شوری

شدیم ظرف‌شور یک رستوران تا اولین مواجب‌مان را از عرق جبین و کد یمین به دست بیاوریم. واقعیتش توی این شلوغ پلوغی چند روز مانده به کریسمس و سال نو، هیچ شرکتی دنبال مهندس نمی‌گشت تا دل‌مان را لااقل به این خوش کنیم که داریم دنبال کار می‌گردیم. هر چه نشستیم منتظر یک آگهی شغلی به درد بخور، خبری نشد. دیدم فایده ندارد اگر توی خانه بمانم و بخواهم فارسی حرف بزنم و از جیب بخورم!

سبک سنگین کردم و کلاهم را قاضی کردم، دیدم به‌ترین کار این است که از همین فرصتِ شلوغی کریسمس و حال‌وهوای سال نوی این‌جا استفاده کنم و دنبال شغل‌هایی بگردم که این چند روزه مشتری از سروکول‌شان بالا می‌رود و لابد شانسم توی آن‌ها بیش‌تر است و توی این کارها… چه کاری به‌تر از رستوران‌داری!

البته نه این‌که همین کار هم به سادگی به دست بیاید. این‌جا آدم‌ها برای هرکاری که برایش اقدام می‌کنند، حتما باید گواهی‌نامه‌ی رسمی و سابقه کار داشته باشند؛ اما خب…، همان دلیل شلوغی آخر سال باعث شد تا بالاخره، توی یک رستوران، به‌صورت پاره وقت، به‌عنوان ظرف‌شور (و نه ظرف‌شوی!) استخدام شدم.

البته به نظرم کلمه‌ی «استخدام»، به نحو درست، گویای شرایط کاری من نیست. کلمه‌ی مناسب‌تر برای آن «بیگاری» است؛ چون پولی که برای هر ساعت ظرف‌شوری می‌گیرم، کمی بیش‌تر از نصفِ حداقل حقوق این‌جا است، ولی به هر حال… هرچه باشد، کار کار است و عار نیست!

القصه… صاحب رستوران، یک پاکستانی میان‌سال است که بیست و خرده‌ای سال است که توی استرالیاست. بیش‌تر اعضای تیم آشپزخانه‌اش هم هندی هستند. من زیر نظر «آنیل» کار می‌کنم. یک پسر هندی، که از لحاظ بیولوژیکی (و حتا عُُرفی) می‌توانست پسر من باشد! البته ظاهرا این‌جور مسایل برای آن‌ها جاافتاده‌تر از ماهاست و وقتی فهمید که چند سالم است و تخصص اصلی‌ام چی هست، خیلی راحت شانه بالا انداخت و گفت: آها… پس این‌جا آمدی که فعلا کمی پول دربیاوری!

اما هر چه از این جهات راحت‌تر از ما ایرانی‌ها با قضیه کنار آمد، از جهات کاری سخت‌تر کنار آمد. لامصب انگار می‌خواست انتقام حمله‌ی نادر به هندوستان را از ما بگیرد. همچین از ما کار کشید که گفتم الان است که مرغ روح از قفس جان بدرشود. از آن موقع تا حالا هم واحد پول خرج کردنم شده: ساعت-ظرف‌شوری! این یعنی هر وقت بخواهم برای پرداخت پولی دست توی جیب کنم، اول سرانگشتی حساب می‌کنم معادل چند ساعت ظرف‌شوری هست؟ بعد اگر ارزشش را داشته باشد، تازه پول را درمی‌آورم.

اما راستش، خودشان هم همین‌طوری کار می‌کنند. جوری که انگار در اصل دارند برای خودشان کار می‌کنند. حالا از آن‌طرف من را هم داشته باشید که تا به‌حال جز پشت‌میز‌نشینی کاری بلد نبودم، یک‌دفعه دیدم باید دستم را تا آرنج فروکنم توی شیرابه‌ی سس مایونز، روغن، نوشابه، پوست پرتقال و نایلون! دل‌آشوبی شدم که نگو و نپرس. به خودم گفتم مردک! اقلا ایران کارمند دون‌پایه‌ی یک شرکت عظیم بودی، این‌جا شدی کارگر تهی‌مایه‌ی یک رستوران حقیر! بیا برگرد ایران. همان وقت بود که مرغ روحم پرکشید و یادی کردم از وطن عزیزم ایران و بعد… خوب که فکرش را کردم، خوبِ خوبِ که بهش فکر کردم، دیدم این لجن‌زاری که دستم را کرده‌ام توش را هزارهزار بار ترجیح می‌دهم به آن لجن‌زاری که سرم را فروکرده بودند توش! بگذریم …!

مساله‌ی مهم دیگر، بنیه‌ی بدنی بود. هفت ساعت مداوم سرپا، با کمر خمیده ظرف شستن بی‌چاره می‌کند آدم را. همه‌جای آدم تیر می‌کشد (البته نه دقیقا همه جا!). این شد که دیدم این‌طوری نمی‌شود. روز دوم به فکرم رسید خودم را با این نوشابه‌های انرژی‌زا سرپا نگه‌دارم. قبلا نخورده بودم که…! آقا تو بگو رآکتور، انرژی هسته‌ای! عین مورفین سریع اثر می‌کند هیچ…، حق مسلم ما هم هست لامصب! می‌رفتم دو تا قلپ می‌زدم بالا، ده دقیقه بعد جوری کار می‌کردم که آنیل بهم می گفت: هی رفیق. خیلی سخت نگیر!  ولی من اصلا حالیم نمی‌شد. کم مانده بود خودِ آنیل را بنشانم توی سینک روی سیاهش را بشورم تا سفید و منزه شود. بعد وقتی اثر نوشابه می‌رفت، دوباره سروکله‌ی درد پا و کمر و گردن و … پیدا می‌شد و باز می‌رفتم دو تا قلپ دیگر می‌زدم.

خلاصه…! فعلا که دارم این پست را می‌نویسم، لغات تخصصی شغلم شده «کف‌گیر تختِ سوراخ‌دار»، «بشقاب گودِ سوپ‌خوری»، «کاسه‌ی غذای تایلندی» و …. امشب هم به عنوان مهمان افتخاری، به جشن کریسمس کارکنان دعوتم کردند تا برویم دیسکو جشنی بگیریم و خوشی بگذرانیم و بلکه هم شد، کمی بترکانیم!

پست مرتبط: برای وقتی که دلم برای ایران تنگ شود! (+)

7 دیدگاه»

  راه میانبرنوشته‌ی در

طاقت بیار رفیق. غوره ها حلوا خواهد شد.

  مانی بنوشته‌ی در

سلام
شروع جدید رو تبریک می گم٬ و البته بیشتر از قبل «گزارش»هاتونو دنبال می کنم.

  نوش‌گاهنوشته‌ی در

@ راه میان‌بُر: :)
@ مانی ب: ممنونم و ممنونم :)

  بهنامنوشته‌ی در

برادر الحق كه كارشناسي با اين جمله حكيمانه
«دیدم این لجن‌زاری که دستم را کرده‌ام توش را هزارهزار بار ترجیح می‌دهم به آن لجن‌زاری که سرم را فروکرده بودند توش…!»

  نوش‌گاهنوشته‌ی در

:دی

  ژاکنوشته‌ی در

سلام
خسته نباشی. یادته روی در توالت پادگان چی نوشته بود. » این نیز بگذرد»

  نوش‌گاهنوشته‌ی در

دمت گرم :)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.