هربار كه حالوحوصلهی دویدن را ندارم یك چیز به خودم میگویم: «تو كه زندگیات از راه رماننویسی میگذرد، در خانه كار میكنی و وقتت در اختیار خودت است. مجبور نیستی با بلیطهای تخفیفدار سوار قطارهای لبریز از مسافر بشوی تا به محل كار برسی یا در جلسات طاقتفرسای كاری شركت كنی. نمیفهمی چه قدر سعادتمند هستی؟ (باور كنید، هستم) خب، با توجه به این موارد، آیا یك ساعت دویدن در حوالی خانه اصلا قابل قیاس با وقتهایی است كه صرف آن كارها میشود؟» تا تصویر قطارهای پر ازدحام و جلسات بیپایان كاری پیش چشمم میآید دوباره سراپا انگیزه میشوم تا بند كفشهای ورزشیام را ببندم و فارغ از هر گونه تردید و دو دلی مسیر دو را پیش بگیرم. با خودم فكر میكنم: «اگر از پس این كار برنیایم هر چه بگویند حقم است.» این را در حالی میگویم كه خوب میدانم عدهی كثیری از مردم، هم سوار قطارهای شلوغ میشوند، هم در جلسات كاری شركت میكنند و با این همه در روز یك ساعت هم میدوند.
از دو كه حرف میزنم، از چه حرف میزنم. هاروكی موراكامی، ترجمه مجتبا ویسی.
صادقانه بگم، بعید نمیدونم وقتی از ایران برم، وقتهایی پیش نیاد كه حسكنم دلم هوای وطن كرده. هنوز نمیدونم اینجور مواقع كی پیش میآد؛ اما بهنظرم وقتهایی كه فشار شروع كردنِ همه چیز از صفر زیاد بشه، یكی از اینجور مواقع خواهدبود. اون وقت احتمالا دلم به ایران میكشه و با خودم میگم: «هعععیییی… وطن!»
اینجور وقتهاست كه باید به كسایی فكر كنم كه هرچند بدشون نمیآد از ایران برن؛ اما (به هر دلیلی) نمیرن و همینجا تو ایران میمونن. دوستان و آشناهایی كه تو ایران هستند و میدونم كه تا آخرش هم همینجا میمونن و موندگارن. عزیزانی كه هرچند تو لحظات خوشحالیت دوست داری كنارت باشن و باهات در خوشحالیت شریك باشن، اما واقعیت زندگیشون اصلا اینطوریها نیست و نخواهد شد. به یاد بیارم كه تقریبا همشون تو خونههایی زندگی میكنن كه اگه یك زلزلهی قوی بیاد، سریع رو سرشون آوار میشه؛ و اینكه اگه مثلا به مملكت حمله بشه، این اونها هستند كه شانس مردنشون زیادتر هست. همین آدمهای معمولیای كه دوستهاتن، خانوادهتن، عزیزانتن! همینها!
و تازه كموبیش، اگه هیچ كدوم از این اتفاقات هم نیفته، مجبورن همین شبهزندگیای كه دارن رو ادامه بدن. جونمیكنن از خروسخون تا بوق سگ، سعی میكنن آدم بدی نباشن (یا دستِكم در مسیر دیوثی، فقط تا مرحلهی دروغگوییش جلو برن)، آسه برن آسه بیان، كه گربه شاخشون نزنه. اما تو هوایی نفس میكشن كه بهتره سالمندان توش بیرون نیان، آبی میخورن كه بهتره زنان باردار مصرف نكنن، در معرض پارازیت ماهوارهای باشن كه پرخاشگری و افسردگی میآره، عمرشون تو ترافیك هرز بره و دستشون به هیچجا (و واقعا به هیچجا) بند نباشه. و واقعا فایدهی زندگی چیه وقتی دل، سرد باشه، حال خراب باشه و اعصاب تا آستانهی جیغ كشیدن كشاومده باشه؟
فكر كنم اینجوری، میتونم قدر نعمتی كه دارم رو بهتر بفهمم. دهن گشادم رو ببندم، سرم رو بندازم پایین و سعی كنم تنبلی و تنلشی رو بذارم كنار و برای به دستآوردن چیزی كه فكر میكنم لیاقتمه تلاش كنم… یا اگه لازم شد، جون هم بكنم!
پستهای مرتبط:
سلام
طبق تجربه زندگی کرده خودم باید بهتون بگم که این فرضیه:
«وقتهایی كه فشار شروع كردنِ همه چیز از صفر زیاد بشه، یكی از اینجور مواقع خواهدبود» درسته٬ ولی فشارهای دیگه ای هم هست که …
حالا خودتون میاید اینجاها و تجربه می کنید٬ و متوجه می شید که فرضیه شما (مثل اغلب فرضیه ها) بر اساس تجربه زندگی کرده خودتون بوده!