هشدار: حاوی عبارات ركیك و كفرآمیز!
سلام خدا. خب…. راستش حتما خوب و سالمی. مگر نه؟ (بالاخره ذات احدیت كه مریض نمیشود.) كِیفت هم كه خب… لابد كوكِ كوك است. آفریدهای اینهمه آدم را توی دنیای ما (و شاید دنیاهای دیگر) و بهقول صادقخان هدایت نشستهای آن بالا، داری فرنیات میخوری و سیر سیاحتمان میكنی. میخواهی خوب نباشی؟
و اما غرض…. راستش سوالی از حضرت با جمال و اكرامت داشتم. نه اینكه بگویی خیلی پررو شدهام ها نه… فقط، به اینجام رسیده (یعنی به خرخرهام). گفتم مناجاتی، خلوتی كنم و اگر چرخاندن و گرداندن زمین و زمان و كون و مكان… وقتی برایت باقی گذاشت، قدری مصدع اوقات شوم.
اصلا ولش كن همهی این آسمان ریسمان بافتنها را! ببینم…، مگر روز قیامت وقت سوالكردن تو نیست؟ خب… بگذار الان وقت پرسیدن من باشد. بالاخره تو خدایی…، ناسلامتی، روم به دیوار، از پدرو مادر بر من مهربانتری و از رگ گردن نزدیكتر، مگر نه؟ پس بچرخ تا بچرخیم… و بشنو!
هی با توام خدا…. تو كه ككت هم نمیگزد و عین خیالت هم نیست.
مریضی الكی آدم میآفرینی وقتی عرضه نداری توی بهشتت جاشان بدهی؟ بیكاری خودت را قایم میكنی، بعد دستور میدهی دنبالت بگردیم؟ اصلا معجزهات سرمان را بخورد… از تو چیزی كم میشد اگر فلان موقع، حق آن گوسالهی زورگو را كف دستش میگذاشتی و عرضهات را نشانمان میدادی؟ كجا بودی وقتی به نام تو آدم میكشتند، چشم از حدقه درمیآوردند، میسوزاندند، میكندند، میبریدند؟ كجایی وقتی هنوز هم دارند همین كارها را میكنند؟
سر بیگناه كه بالای دار میرفت؛ آدم كه میآفریدی با دو تا كله، هشت تا پا و یك ستون فقرات؛ وقتی مشغول طراحی خلاقانهی شكنجههای جهنمت بودی؛ آن موقع كه توی ایران، افغانستان، عراق آدم خلق میكردی و همزمان توی اتریش و ایسلند و سوئیس هم؛ نگفتی انصاف نیست؟ نگفتی از خدایی بهدور است؟ ككت نگزید، نه؟ بعله… هر چه باشد تو خدایی، به هر حال تو آفَ»ریدیمان» مگر نه؟ وظیفهی ما شد بندگی، ترس از دوزخ، آداب پسوپیش شویی موبهمو، گردن كج، روی زرد، آب ریختن از رستنگاه، ضال گوشهی زبان و غین تهِحلق و آنوقت … آن یكی هلندی دومتری خوشتیپ پولدار، همه همهی دغدغهی زندگیاش شد گرم شدن زمین و حق حیوانها؟ همین…؟! این بود خدایی تو؟ همین قدر عرضه داشتی؟ نمیكردی میگفتند قادر نیست؟ چلاق است؟ خدایی بلد نیست؟
آخر به چه چیزت دلم را خوش كنم؟ به لطف بیكرانت؟ به اطمینان از بهشتت؟ به شوخیبودن جهنمت؟ به سهل و آسان گیریت؟ به چه؟ مردك نمیبینی بدبختی اصلی ما خودتی؟ نمیفهمی آنچه دارند از تو به زور توی حلقمان فرومیكنند است كه دستوپامان را بسته؟ ملتفت نیستی بهنام تو دارند سیخمان میكشند؟ حالیت نیست این همه بدبخت شب و روز دارند به بارگاهت عجزولابه میكنند و هنوز هشتشان گروی هشتادشان است؟ آسمانت به زمینت میرسید اگر آن چشمهی جوشان رحمانیتی كه آنهمه منتش را سرمان گذاشته بودی را برامان میجوشاندیش؟ از احترام بندگانت بهت كم میشد اگر جهان برای زندگی جای بهتری میبود؟ اگر زشتی كمتری میداشت؟ آخر هركسی را كه میبینم حالش خراب است. آدمها تو سر هم میزنند، از هم میدزند، هم را میدرند، افسرده و دلتنگاند، عبوس و ترشرویند. پس چرا هیچ كاری نمیكنی؟ كوری؟ كری؟ چه مرگت هست آخر؟ تف…!
بگذار یك چیزی بین خودمان باشد، فقط بین خودم و خودت. زورت هر چهقدر بیشتر از من باشد، هر قدر كه لای مار غاشیه، دیگهای جوشان و اژدهای هفتسر بغلطانیم. هر چه زقّوم به خوردم بدهی، عمودهای آتشین بِهِم فروكنی، بسوزانیم و دوباره پوست برتنم بكشی، آب چركتابِ جوشان توی حلقم بریزی و…، با تهماندهی زورم…، با آنچه ازم برایم باقی میگذاری…، سرم را بالا میآوریم، آب دهنم را جمع میكنم و به نیت صورتت، تفمیكنم. همین!
- پست مرتبط: افسردگی ملی
نمیدونم چی بگم من نه نماز میخونم نه…اما یه چیزو میدونم که من به خدای خودم عشق میورزم اما فکر میکنم این عشق من به خاطر نیازمه اما نمیدونم حالا اسمشو عشق بذارم یا نه…من همه این حرفاتو خوندم تا یه حدودی هم خیلی هاشو قبول دارم مثل اینکه جرا باید این قدر سخت میگرفت راحت تر هم میشه موضوعات حل کرد…اما احساس میکنم که من اون ادمی نیستم که رو صورتش تف کنم حداقلش به خاطر اون زمانایی که احساس کردم واقعا احساس کردم که خدا رو حس میکنم به خصوص تو زمانهای شادیم .
به هر صورت از نوشته های خوبت ممنونم.